X
تبلیغات
جوياي مطالب - فقر فرهنگی

جوياي مطالب

مطالب جامعه شناسي-روانشناسي

فقر فرهنگی

فقر فرهنگی

   

چكيده:

از آنجا كه بشر يك موجود چند بعدي است و براي زندگي بايد به رفع نيازهاي گوناگوني بپردازد، توان او در يك جامعه تا اندازه‌اي است كه اين نيازها برآورده شوند، از اين رو فقر به مفهوم جامعي بدل مي‌شود كه كل طيف زندگي بشر را دربرمي‌گيرد. انساني ممكن است احساس كند فقير است كه ثروت كافي در اختيار ندارد و درآمد كافي جهت اداره زندگي خود نمي‌تواند كسب كند، ممكن است فقير باشد چون به لحاظ فرهنگي بي‌صلاحيت است. يا ممكن است فقير باشد چون از لحاظ رواني ضعيف است يا اينكه فقير باشد زيرا قرباني تركيبي از محروميت‌هاست.

فرهنگ هاي متفاوت در ميان ملل و اقوام، حاصل کار و تلاش کوتاه مدت مردمان آن جوامع نيست، بلکه گذشت روزگار، بستر سازنده اصلي فرهنگ هاست. به عبارتي ديگر، هر ملتي، برحسب عادات و سنن و اتفاقات تاريخي، و به هنگام گذر از تونل زمان در درازاي زندگاني اش، داراي فرهنگ ويژه اي مي شود که گاه در بعضي نقاط و نکات با ديگران همخوان و همانند و در غالب موارد نيز متفاوت است. متاسفانه چون بخش بزرگ اين فرهنگ را عوام مي سازند و دانشمندان و فرزانگان و فرهيختگان جوامع درآن سهمي اندک دارند، خرافات و موهومات و خيالپردازي، جاي دانش و معلومات را پر مي کند و آلودگي هايی به وجود مي آيد که در طي قرون به باوري محکم تبديل ميشود و پاي رفتن جامعه به سوي پيشرفت را از حرکت باز مي دارد.

فقر يك پديده اجتماعي است كه ناشي از هماهنگي توزيع و تراكم جمعيت در مناطق جهان و عدم بهره گيري انسانها از زمين و امكانات فعلي جهان مي باشد. رشد فزاينده فاصله بين كشورهاي صنعتي و كشورهاي در حال توسعه موجب مي شود كه به شناخت دقيق عوامل موثر در ايجاد اين فاصله بپردازيم.

در انتها نيز به مؤلفه‌هاي فرهنگي فقر پرداخته شده است. فرهنگ مصرفي يا مصرف‌گرايي، فقر فرهنگي، عدم آينده‌نگري و تقريب سطح زندگي از جمله اين مؤلفه‌ها مي‌باشند. در راستاي تقريب سطح زندگي افراد به يكديگر، به عناصر ديني مطرح در اين زمينه اشاره ويژه‌اي شده است. مواردي چون انفاق، پرداخت وام، تامين اجتماعي، اصل عدالت اجتماعي، اصل مساوات، مسؤوليت نخبگان،‌مساله مالكيت، حقوق مالي، سطح زندگي و اصل مشاركت فقرا در دارايي‌ها در اين بخش مورد بحث و بررسي واقع شده است.

 واژه های کليدي:

فقر، فرهنگ، فقر فرهنگی ، فرهنگ فقر، سرمايه فرهنگي

 انديشمندان و متفكران اجتماعي در تعريف فقر، سخن واحدي ارائه نداده‌اند و از ديدگاه‌هاي گوناگون به آن نگريسته‌اند ولي بر اين اتفاق‌نظر دارند كه فقر فرايندي است كه عوارض گوناگوني را به‌دنبال دارد.

«آلبرتو دورينا» فقرشناس دهه هشتاد قرن بيستم در كتاب «فقر، پيشرفت و توسعه» بدور از هرگونه تعريف به معناي لغوي فقر اشاره كرده و آن را در فرهنگها و زبانهاي متفاوت مورد بررسي قرار داده است و از ارائه هرگونه تعريف شفاف از فقر سرباز زده است و آورده است؛

«فقر معناي خاص خود را دارد، فقر لحن خاص خود، پويايي خاص خود و در برابر زندگي موضع خاص خود را دارد كه از يك تعريف منفي (فقدان ثروت) كه عناصر تشكيل دهنده فرهنگ فقر را ناديده مي‌گيرد متفاوت است.»

«پيتر تاون سند» تعريف زير را از فقر ارائه مي‌كند؛ «افراد خانواده‌ها و گروههاي يك جامعه را مي‌توان فقير ناميد، هنگامي كه منابع لازم را براي دستيابي به غذا، شركت در فعاليتها و داشتن تسهيلات و داشتن شرايط مطلوب زندگي و تسهيلاتي كه مرسوم است، يا حداقل داشتن اين تسهيلات در جوامعي كه در آن زندگي مي‌كنند، پسنديده و مورد تشويق است را ندارند.»

«دكتر حسين آسايش» در تعريفي مي‌گويد؛ «فقير كسي است كه او و خانواده تحت تكفل او نتواند از حداقل يك زندگي قابل قبول براي سالهاي قرن بيست و يكم برخوردار شوند و اين همان خط فقر است و خط فقر در همه جا يكسان نيست و قطعاً از جامعه‌اي به جامعه ديگر و منطقه‌اي به منطقه ديگر تغيير مي‌كند.

«دكتر حسين عظيمي (آراني)» در تعريفي از فقر مي‌نويسد؛ «فقر حالتي است كه در آن فرد از ابزار لازم براي برآوردن يك يا مجموعه‌اي از اهداف دلخواه محروم است».

اين تعاريف مبين آن است كه فقرشناسان و ارائه دهندگان نظريات فقر چه در زمينه اقتصادي، چه در زمينه فرهنگي و چه در زمينه‌هاي ديگر در مطالعاتشان تحت تأثير دامنه گسترده‌اي از برداشتهاي گوناگون درباره اينكه فقر چيست مي‌باشند، زيرا اين مفهوم نسبي و چندبعدي است، از اين رو گاه تعريف فقر چنان مبهم مي‌گردد و يا خاص مي‌شود كه از ارائه يك نگاه درست ناتوان مي‌شود. آنگاه كه محقق بخواهد يك تعريف كلي ارائه دهد در ميان گستره وسيعي از كليات به تعريفي مي‌رسد كه در اثر گستردگي مبهم مي‌شود و گاه در اثر توجه به بخشي از مشكل بناچار به ارائه تعريفي دست مي‌يازد كه تنها بخش خاص و محدودي را مورد توجه قرار مي‌دهد.

امكانات و نيازهاي زندگي بشري ناشي از شخصيت فرد و عرف جامعه است. بسياري از نيازهاي جوامع بشري در اثر تحميل جامعه شكل نياز به خود را مي‌گيرند، اين حالت نياز كاذب به تعبيري فقر نسبي است اما نيازهاي حياتي فرد در جامعه همچون غذاي كافي، مشكل مسكن و پوشاك را با فقر مطلق بايد سنجيد و به آن بايد نياز آموزش و بهداشت را نيز افزود.

در بررسي نيازهاي انساني كه فقدان آنها به فقر منجر مي‌شود مي‌توان حداقل‌هاي زندگي همچون غذا و پوشاك و مسكن و بهداشت و آموزش را در رده‌هاي نخستين نيازهاي بشري قرار داد و در وهله بعد نيازهاي زندگي اجتماعي امروز بشر را همچون توانايي برقراري ارتباط مؤثر با جهان پيرامون و استفاده از امكانات و رفاهيات حال و آينده را به عنوان نياز بعدي مدنظر قرار داد. بعنوان مثال در كشورهاي پيشرفته و مدرن عدم توانايي تطابق فرهنگي و عدم آشنايي با سيستم‌هاي الكترونيك بدليل كمبود منابع اقتصادي و علمي و فكري فقر تلقي مي‌شود و در شهرهاي بزرگ دنيا نداشتن وسيله نقليه شخصي نوعي از نياز مي‌باشد.

«فقر يعني كمبود امكان يا امكانات لازم يا كافي براي فرد يا افرادي كه در يك جامعه زندگي مي‌كنند، طوري كه اين كمبود آنها را در سطحي پايين‌تر از حداقلهاي مورد لزوم زمان، مكان و شرايط محل زندگيشان قرار دهد حال در هر زمينه كه باشد خود نوعي فقر است و با خطر فقر يا خط فقرهاي موجود سنجيده مي‌شودو فقير كسي است كه خود و افراد تحت سرپرستي او از حداقلهاي قابل قبول زندگي در جامعه و محل زندگي خود محروم باشند حال اين فقر در بعد اقتصادي باشد يا فرهنگي يا اجتماعي و ... درهر بعدي كه باشد در جايگاه و موقعيت خود يك فقر است

«ادوارد تيلور» در كتاب فرهنگ ابتدايي Primitive culture)) كه سال 1871 انتشار يافت مي‌نويسد «در فرهنگ يا تمدن مجموعه پيچيده‌اي است كه دربرگيرنده، دانستنيها، اعتقادات، هنرها، اخلاقيات، قوانين، عادات و هر گونه مولفه ديگري كه به وسيله انسان به عنوان عضو جامعه كسب شده است، وضع فرهنگ ميان جوامع گوناگون بشري تا جايي كه قوانين كلي قابل تحقيق باشد موضوعي است مناسب براي بررسي قوانين انديشه و كنش انساني.»

«مالينوفسكي» مي‌گويد «فرهنگ به سادگي عبارت است از كليت يكپارچه‌اي مركب از كالاهاي مصرفي و وسايل، خصوصيات اساسي، گروههاي اجتماعي گوناگون، تصورات، پيشه‌ها و باورها و رسوم بشري».

«پارسونز» مي‌نويسد: «فرهنگ عبارت است از الگوهايي كه به رفتار و فراورده‌هاي عمل بشري مربوط است و مي‌تواند به ارث برسد» ميراث فرهنگي عبارت است از آن الگوهايي كه در طول قرنها و عصرها از گذشتگان به آيندگان و از نسلي به نسل ديگر مي‌رسد و توسعه و تحول مي‌يابد، كاملتر مي‌شود و توسط آمدگان به نه آمدگان سپرده مي‌شود و به بيان ديگر فرهنگ مجموعه‌ ارزشها و دستاوردهاي مادي و معنوي است كه به وسيله انسانها در طي تاريخ شكل گرفته است.

در تعريف‌هاي فرهنگ عناصري مانند اعتقادات و هنرها و عادات، وسايل و كالاهاي مصرفي و خصوصايت اساسي گروههاي انساني (اجتماعي)، راه و روش زندگي مردم، رفتار فراورده‌هاي عمل بشري و دستاوردهاي مادي و معنوي به كرات به چشم مي‌خورد، آنچه در مورد فقر و فرهنگ مورد توجه است اين است كه تقريباً بر تمامي عناصر فوق فقر تأثير گذاشته و آن را به صورت قالبهاي مطلوب خود درمي‌آورد و تغييرات حاصل از آن نيز بر جامعه تأثير بسيار مي‌گذارد كه بندرت تأثير مطلوبي بر جامعه مي‌گذارند. مثلاً در برخي موارد مي‌توانند سبب تلاش بيشتر جهت رهايي از فقر شوند، اما غالباً تأثير مخربي مي‌گذارند.

اكنون پس از ارائه تعريف و توضيح درباره فقر و فرهنگ از انديشمندان مختلف تعريف ذيل كه به نظر مي‌رسد بتواند تعريفي كاملتر از فقر فرهنگي را تشريح نمايد ارائه مي‌شود. فقر فرهنگي به معني مطلق كلمه يعني عدم بهره مندي از حداقل نيازهاي اساسي زندگي در زمينه هاي مختلفي فرهنگي نظير رفاه، آموزش و پرورش، بهداشت و درمان، اوقات فراقت، اشتغال و ... مي باشد. فقر پديده اي است اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي كه از فقدان يا حرمان تامين حداقل نيازهاي اساسي جهت زيستن و سير بسوي سعادت ناشي مي شود و در زمان و مكان نسبي است. فقير كسي است كه فاقد قابليت و توانائي كافي براي تامين حداقل نيازهاي مادي و معنوي (فرهنگي) است. ازآنجائيكه زندگي انسانها داراي دو بعد كلي مادي و معنوي است، لذا پديده فقر را نيز بايستي از دو بعد فوق مورد مطالعه قرار داد. كه در اينجا فقر معنوي عبارتست از عدم قابليت يا توانائي درك ارزشهاي اجتماعي و عدم حركت يا سرپيچي از حركت در مسيرهاي ارائه شده توسط مدلهاي رفتاري و هنجارهاي نهادي و يا حركت مغاير با ارزشهاي اجتماعي.

 

انواع فقر:

حال به تقسيم بندي انواع فقر مي پردازيم ، قصد ما ازاين کار رسيدن به مفهوم فقر فرهنگي است

الف) فقر قابليتي:

مفهوم قابليت اولين بار از سوي پرفسور آمارتياسن (۱۹۸۵) برنده جايزه نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸ ، مطرح شد. مقاله معروف «سن» با عنوان «كالاها و قابليت ها» ، نقطه آغازين مباحث مربوط به اين رويكرد محسوب مي شود. به زعم آمار تياسن ارزش كالاها به نقش و كاركردي است كه در رفع نيازهاي انسان دارند، به اين معنا مي بايست توجه خود را از نگاه تنگ و محدود درآمدي كه عملامنتج از نظريه مطلوبيت است به نگاه مبسوط مبتني بر قابليت ها معطوف كنيم. او قابليت را به معناي آنچه كه مردم واقعاً قادر به انجام دادن آن هستند، تعبير مي كند. بنابراين چه بودن يا چه كردن انسان ها اهميت محوري اند؛ آنچه مهم است توانايي بالقوه افراد است براي انتخابي متفاوت از آن چه هستند و آن چه انجام مي دهند. به عبارت بهتر وضعيت اقتصادي يا اجتماعي كه افراد درآن قرار دارند بايد محصول يك انتخاب باشد نه اجبار. اين وضعيت هاي مختلف بستگي مستقيم به ويژگي هاي فردي و شرايط محيطي دارد.

 با اين تعبير، بين فردي كه مثلاً دچارمشكلات فيزيكي يا معلوليت جسمي است با فردي كه داراي بدن سالم است، يعني بين فردي كه به دليل وابستگي اجتماعي و خانوادگي و طبقاتي ناتوان مي ماند و كسي كه قابليت تحرك دارد تفاوت ماهوي وجود دارد. سطح مطلوبيت اين افراد با توجه به رويكرد درآمد محور قابل اندازه گيري و مقايسه نيست . فرد معلول با درآمد مساوي با فرد سالم ممكن است در وضعيت نامناسب تري به سر ببرد، زيرا او از يك محروميت قابليتي (و نه درآمدي) نيز رنج مي برد. بنابراين سن بر ضرورت تغيير زاويه ديد و نحوه نگرش به اهميت كالاها براي انسان تاكيد كرد . به زعم وي كالاها از آن رو اهميت دارند كه نياز انسان را برآورده مي سازند و ارزش يك كالادر رفع نياز انسان بستگي زيادي به شرايط فرد و قابليت هاي او دارد. به اين تعبير كتاب براي فرد بي سواد و دوچرخه براي كسي كه دوچرخه سواري بلد نيست ، مطلوبيت ندارد و به طور وسيع تر نيازهاي افراد مختلف بسته به خصوصيات فردي، مي تواند بسيار متفاوت باشد. براي مثال يك فرد معلول داراي نيازهاي خاص است و ممكن است با داشتن درآمد مساوي از موقعيت ضعيف تر و مطلوبيت كمتري برخوردار باشد.

از اين ديدگاه فقر به هيچ وجه به معناي نداشتن درآمد نيست. در اين ديدگاه فقر به مثابه محروميت از قابليت هاي فردي و اجتماعي تعريف مي شود و اساساً فقر فقدان قابليت است و بديهي است كه راه حل آن نيز مي بايست در رشد قابليت هاي انساني جست وجو شود. تعريف فقر بر حسب محروميت از قابليت ها، بزرگ ترين مزيتي كه دارد تبيين سياست ها و اقدامات اجتماعي خاص است كه نه به صورت گذرا بلكه به صورت ريشه اي به اجرا گذاشته مي شود؛ سياست هايي كه به طور هدفمند گروه هاي خاص را مورد توجه قرار مي دهد. درباره فقر و محروميت دو الگوي نظري درباره اوليه كه هريك به شاخه هاي گوناگوني تقسيم مي شوند ، تدوين شده است

ب) فقر مطلق:

فقر محروميت عميق از مواهب مادي و فرهنگي است که راه توسعه متعارف فرد را تا آن درجه سرکوب مي کند که يکپارچگي شخص را به هم مي ريزد وبه اين عنوان فقر مطلق است وتيره روز کسي است که فقر او به گونه اي باشد که کفاف روزانه او را نيز ندارد و تلاش او در جهت کسب روزي وادامه حيات که بر او تحميل شده است به قدري وهن آور است که تمامي حيات معنوي خود را ويران مي کند فقير بودن از اين نطقه نظر به معناي ناتواني در تامين نيازهاي بيولوژيکي است که از طريق منابع يا فعاليت خويش است فقير بودن از اين نطقه نظر به معناي زندگي در حالت دايمي تبعيد وعدم اطمينان حياتي است که در آن گرسنگي ،عدم برخورد اري از آموزش وبهداشت ،زندگي در شرايط مسکوني نامناسب کارکردن غير انساني موروثي مي شود کسي که از فقر مطلق رنج مي برد قادر به تامين هزينه هاي اساسي وضعيت انساني نيست .

برخي اوقات فقر را از زاويه ديد نسبت به شرايط زندگي وکار ساير اعضائ همان جامعه ودر همان زمان نيز مي سنجند فقر به اين معنا نسبي است وبرخي اوقات فقر را از زاويه ديد حداقل درامد ونا برابري در آمدها مي سنجند در اين صورت بايد مسئله بودجه حداقل درآمد يعني آستانه فقر را بررسي کرد .با در نظر گرفتن نياز هاي اساسي ابعاد ديگر فقر نيز پديدار مي شوند که صرفا اقتصادي نيست .

جامعه اي با اقتصاد بازار براي خود بر اساس در آمد تصويري از فقر مي سازد واين تصوير اين نکته را از نظر اين جوامع مي پوشاند که فقر کنار آمدن با اشکال کاراي مشارکت اجتماعي است شالوده اين مشارکت ،اقتصادي ،سياسي وفرهنگي مي باشد ابزار توليد وتقسيم ثمرات چون ائتلاف مشارکت کنندگان براي اطمينلان از انحصار جمعي وتداوم آن ائتلاف بر کنار ماندگان قطع اين انحصار را مد نظر قرار مي دهند فرد فقير، ثروتمند بدون پول نيست اين تفاوت ها در روابط تعليم وتربيت در روابط اجتماعي و خلاصه در تمام زمينه هاي زندگي اجتماعي موجود است .

پس فقير بيش از آنکه محصول رويدادهاي فردي باشد محصول موقعيت نا پايدار واز حيث اجتماعي شکننده اي که خود عمدتا از امکان اشغالي در روابط توليد ناشي مي شود .

افراد فقير که اقسام کاستي ها را با هم دارد مشکلات سني ،جنسي ،معضلات تعداد فرزند ،رنگ پوست ،بيماري وشکنندگي ساختار خانوادگي وگرفتاريهاي محيطي که اين امکان را به آنها نمي دهد که ظرفيت هاي خود را پرورش وتوسعه دهند و آنها را محکوم به عدم بر خورداري از آموزش روزش ،مراقبت ومسکن مناسب وحتي محروميت از شرايط اجتماعي مي کند.

ج) فقر نسبي:

فاصله هاي چه كم و چه زياد از ملاك هاي معين شده اي را مي رساند كه معمولاً ملاك آن درصدي از درآمد جامعه است. هر چه چنين فاصله اي زياد شود، فقر نسبي به فقر مطلق نزديك تر مي شود. با اين حساب فقر نسبي با ارزش گذاري سروكار دارد يعني به هر تقدير امروز به فردا مي پيوندد اما افراد يا خانواده ها از معيار تعيين شده به وسيله جامعه براي تامين حداقل نيازهاي لازم براي يك زندگي سالم با حفظ كرامت انساني و رشد تعالي فاصله دارند. البته معيار تعيين شده براي گذران زندگي از جامعه اي به جامعه ديگر متفاوت است و معيار مورد بحث از خصايص ساختار و جامعه و پويش تاريخي آن نشات مي گيرد.

به بيان ديگر هرگاه فقر معيشتي به حداكثر برسد فقر مطلق نتيجه مي شود. چنانچه فقر معيشتي از سطح مطلق آن فاصله بگيرد و نياز هاي بسياري ارضا نشده باقي بماند، فقر نسبي تحقق مي يابد.

نسبي بودن فقر در عين حال گوياي اين حقيقت است كه فقر مفهومي چند بعدي است و از اين رو گريز از فقر به معناي فراهم آمدن امكاناتي است كه نيازهاي حداقل در ابعاد مختلف را برآورده مي سازد و طبيعتاً چنين حداقلي از جامعه به جامعه ديگر متفاوت است .

عواملي چون تغذيه ، پوشاك ، آموزش و سرپناه در درجه اول اهميت قرار دارند كه فقدان حداقل آنها فقر مطلق را موجب مي شود. ليكن در مرحله بعدي مسائلي همچون نيازهاي بهداشتي و اوقات فراغت مطرح مي گردد و در مراحل بعد جداماندگي و انزواي اجتماعي رخ مي دهد. از سوي ديگر به علت فقر احساس بي قدرتي و يا خودبيگانگي مطرح مي شود و عدم امكان بر خورداري از حقوق فردي و اجتماعي رخ مي نمايد. نهايتاً تمامي عوامل ياد شده به فشارهاي روحي و رواني فقرا منجر مي شود.

مرگ در اثر عدم ارضاي نيازهاي غذايي نقطه پاياني فقر مطلق است

فقر اقتصادي و مسكنت شديد و مستمر ، زمينه هاي انحرافات اخلاقي و گرفتاريهاي اجتماعي را فراهم مي آورد بنابراين معلوم مي شود كه فقر اقتصادي چگونه زمينه ساز فقر فرهنگي مي شود بطوريكه : 1- كمبود مواد غذايي در كودكان آثار وخيمي روي مغز و رشد آن مي گذارد. 2- تنها علت سوء تغذيه در كودكان كمبود مواد غذايي نبوده و عادات غذايي نامناسب هم موجبات سوء تغذيه و عواقب وخيم آن را در پي دارد. 3- بدي تغذيه و گرسنگي مستمر ، در چگونگي فعاليت بدني تاثير مستقيم دارد كه در كارآئي آنها اثر مي گذارد. 4- فقر اقتصادي بنظر برخي از متفكرين موجب افزايش جمعيت مي شود. 5- كمبود امكانات مادي و اقتصادي يكي از مهمترين عواملي است كه مانع از ادامه تحصيل فرزندان جامعه مي شود (بيسوادي و عدم بهره مندي از دانش اجتماعي) 6- فقر فرهنگي والدين به مشكل تعليم و تربيت فرزندان دامن ميزند ولذا فقر فرهنگي موجب تشديد در فقر فرهنگي مي شود. 7- فقر فرهنگي موجب توجيه فقر اقتصادي هم مي شود بطوري كه آنرا مولود قضا و قدر مي داند. 8- در جامعه اي كه بدليل محدوديت منابع مالي و بودجه ، امكان توسعه فضاهاي آموزشي و تجهيزات و امكانات مورد نياز تعليم و تربيت فراهم نباشد بسياري از افراد لازم التعليم از تحصيل محروم خواهند بود. 9- نقش خطير رسانه هاي گروهي بويژه تلويزيون در امور فرهنگي و آگاهي هاي اجتماعي نمي توان ناديده گرفت كه از طرفي هم توسعه پوشش راديو و تلويزيون در ارتباط با وضع اقتصادي خانواده مي باشد. 10- اسراف و تبذير توسط عده اي معدود  11- بلااستفاده بودن منابع و ذخائر زيرزميني 12- فرار مغزها: طبق برآورد انكتاد UNCTAD مشاكرت و همكاري افراد متخصصي كه از جهان سوم به سه كشور امريكا، كانادا و انگليس رفته اند طي سالهاي 1960 تا 1970 بيش از51 ميليارد دلار براي كشورهاي صنعتي و پيشرفته ارزش داشته است. 13- فقر علمي و تكنولوژي ، پائين بودن هزينه هاي تحقيقاتي ، بطوري كه طي بررسي آماري سال 1970 از كل هزينه هاي انجام شده جهت تحقيق و توسعه در سطح بين المللي 97/7 درصد كشورهاي توسعه يافته و فقط 2/3 درصد در كشورهاي توسعه نيافته صرف گديده است.

 

هم اکنون نقش بهزيستي در مبارزه با فقر كه سرويس دهنده به ضعفا و محرومين و معلولين جامعه مي باشند با برنامه ريزي فرهنگي صحيح، توزيع عادلانه بودجه و امكانات اجرائي قوي مي تواند موثر و نتيجه بخش باشد.

فقر ناشي از عوامل گوناگون و زيادي است كه بطور كلي مي توان آنها را به دو دسته تقسيم نمود : 1- عوامل شخصي 2- عوامل اجتماعي گر چه رشد و توسعه جامعه، از طريق كاهش بيكاري و افزايش سطح درآمد مردم و همچنين افزايش قدرت مالي دولت كه آن را به اجراي طرحهاي مختلف رفاه عمومي مانند بهبود وضع تعليم و تربيت افزايش خدمات عمومي و كمكهاي نقدي به بيكاران قادر خواهد نمود فقر رابه تدريج كاهش مي دهد ولي عامل مهم در از بين بردن فقر توزيع صحيح منابع و درآمد درجهت نفي استعمار است. در بررسي عوامل موثر در ايجاد فقر عامل سياستهاي استعماري در ايجاد وابستگي فرهنگي و اقتصادي در كشورهاي در حال توسعه يكي از عمده ترين عوامل مي باشد اينكه اغلب يا تمام سياستمداران شرقي تحصيل كرده اروپا و امريكا يا دانشگاههاي غربي مي باشند حقيقتي كاملاً در خور توجه است بدين ترتيب استكبار جهاني طي ساليان دراز در جهت مسخ فرهنگ ملل با ايجاد وابستگي فرهنگي و تداوم بخشيدن به آن عاملي عمده در ايجاد فقر در اينگونه كشورها بوده است.

 

فقر فرهنگي ايرانيان:

هرچه شمار دانشوران جامعه کمترباشد، و هرچه سهم دانش و تعقل در جامعه کمرنگ تر گردد، آلودگي و فقر آن فرهنگ افزونتر است. لذا، ملتهائي که درعلم و فلسفه وهنر درخشيده اند و پيوسته اين درخشندگي را دنبال کرده و تداوم بخشيده اند، دررديفي والاتر قرارميگيرند و به مراتب فرهنگساز تر از ديگر ملتها بوده و سهم بيشتري در رونق صنعت و تکنيک جهان خواهند داشت و فرهنگسازان معتبرتري به دنيا هديه خواهند داد.  در اين زمينه، ما ايرانيان به مانند ديگر ملتها، داراي آداب و رسوم و قواعد و عادات و اعتقاداتي هستيم که در اغلب موارد، وجه تمايز ما با ملل ديگر است و آنرا فرهنگ ايراني مي ناميم. ما گرچه خود را مالک و ادامه دهنده يکي از فرهنگ هاي غني دنيا تصور ميکنيم- و متاسفانه به همين دلخوشيم- اما اگر اندکي منصفانه به قضيه نگاه شود، عکس اين ادعا ثابت خواهد گشت. ما در ذهن خويش با نوعي فرهنگ برتر، خود را سرگرم و دلخوش کرده ايم و حتا از دلخوشي گذشته و به اين فرهنگ مي نازيم و تفاخر ميکنيم. اگر اين تفاخر به فرهنگ با دانشوري و تکنولوژي رايج امروز همراه مي شد، جاي ايراد نبود و يک واقعيت تلقي ميشد و به حساب مي آمد. اما شوربختانه ادعائي صرف است و طبلي توخالي و چنان پوسته هاي پياز، لايه هاي اين فرهنگ نازک و بي محتوا است.

اين نازش بيشتر ازهنگامي رخ نمود و رو آمد که حرکت کاروان پيشروندگان جهان را ديديم؛ و دريافتيم از قافله تمدن و تجدد و از دنياي دانش و هنر به شدت پس افتاده ايم. فهميديم که «هنر نزد ايرانيان است و بس...» مربوط به فاصله ي بين قرن چهام و هشتم هجري بود. متوجه شديم مغرب زمينيان از خواب گران بيدار شدند و دويدند و به همه چيز رسيدند؛ ولي ما را خواب و رخوت و کهالت و جهالت فراگرفته و درنتيجه همچنان درخم کوچه نخست گيرکرده ايم؛ و حتي از پيگيري و ادامه ي دستاوردهاي ديگران نيز غافل مانده ايم.

به سراغ جنبه اي ديگر مي رويم؛ در نزد فرهنگ عامه، چاپلوسي، زيرآب زني و از زير کار درفتن نوعي زرنگي تلقي مي شود. کسي که رشوه ندهد، در کارش متقلب نباشد هالو تلقي مي شود. دانش آموزشي که تقلب نمي کند و دروغ نمي گويد، بچه مثبت تلقي شود (بچه مثبت برخلاف مفهومش بار معنايي منفي دارد) آدمي که ادعا دارد و در همه چيز اظهار نظر مي کند و در هر مسئله اي اظهار فضل مي کند، آدم دانا و همه فن حريف به حساب مي آيد. انساني که به آداب اخلاقي(منظور لزوماً برداشت ايدئولوژيک از اخلاق نيست) پايبند، فساد اخلاقي ندارد، حسود نيست، تهمت نمي زند به دنبال بدگويي و عيبجويي از ديگران نيست، پاستوريزه خوانده مي شود. اينهايي که مي گويم را بارها به چشم ديده ايم. مردم ايران دچار زوال اخلاقي شده اند واين بسيار دردناک است.

آنها را بايد در يک کل و دريک چارچوب بررسي کرد. چيزي که فراتر از حکومت و نظام است. مشکل فرهنگي ايران امروز، به ظرفي برمي گردد که مردم ايران درآن قرار دارد. اين فرهنگ از بدو تولد بر نحوه شکل گيري انسان موثر است و تا مرگ نيز ادامه دارد. اصلاح فرهنگي ايرانيان کاري بس مشکل و وقت گير است و سالها زمان مي طلبد. به باور من اين فرهنگ يکي از دلايل اصلي توسعه نيافتگي است. خارج از چهارچوب هر حکومتي که در ايران سر کار باشد، چه مذهبي و چه غير مذهبي. اين فرهنگ عمومي باعث شده تا ايرانيان مردمي تنبل، تن پرور و علاقه مند به کارهاي فردي باشند و از کارهاي جمعي سر باز زنند. البته فرهنگ از حکومت تاثير مي پذيرد و حکومت از فرهنگ. اما باور بر اينست که زوال اخلاقي ايران تمام وکمال به نظامي که بر ايران حاکم است، بر نمي گردد.

فرهنگي که مورد نازش ماست، سهم اعظمش ريشه در گذشته هاي دور دارد و بخش امروزش نه تنها جالب و فخرآور نيست که سراسر ايراد است... فرهنگ جوامع، بيش از آنکه به شعر و ادبيات گذشتگانش وابسته باشد، به ادب و آداب و خلقيات و عادات و رفتار و کردار و گفتار و بالاتر از همه، دانش پژوهي ي مردمان زنده اش پيوستگي دارد... منصفانه بگوئيم و اقرار کنيم، سهم ما در اين رابطه چه قدر است؟

البته آگاهي بر فقر و کمبودها که گذشته را بزرگ کرده و به تفاخر منتهي شده است، زماني کمتر از يک سده را دربرنميگيرد و از انقلاب مشروطه آغازيده است؛ وگرنه پيش از آن از نقص و واماندگي خويش نيز خبر نداشتيم. بزرگترين علت پيدايش اين آگاهي به کمبودها نسبت به جوامع مترقي و صنعتي، سفر انديشمندان ما به اروپا بود. اما چون به هرسبب نتوانستيم حتا قدمي در راه رسيدن به آن ملتها و اخذ دانش و تکنيک آن تمدنها برداريم، ناچار کمبود را با چسپيدن به سده هاي پيشين و دلخوشي به گذشته، جبران کرديم؛ و وجود چند شاعر و متفکر را در بوق غناي فرهنگي دميديم؛ و با آن، غم بيچارگي و درماندگي خودرا تسلي داديم.

بي ترديد، فرهنگ و پيشرفت ايران در پيش از حمله ي اعراب و در ايران باستان، از هرنظر در جهان آن روز و متن تاريخ امروز، سخن نخست را داشته است؛ و درخشش امپراتوري ايران قابل انکار نيست... اين قلم نيز سر آن ندارد که علت و علل هائي را که سبب پسگرد ما شده است براي چندمين بار بيان کند، بلکه برآنست تا کمبودهاي رفتاري و کرداري و بينشي و مَنِشي جامعه ي خود را که نقص فرهنگي است برشمرد. دراين رابطه از صاحبنظران انتظار ميرود که اگر اشتباه است تذکر دهند و اگر راه حلي براي معضل دارند، از بيانش خودداري نفرمايند. برخلاف ديدگاه شيفتگان گذشته ي وطن، من معتقدم که ما فرهنگ غني نداريم. فرهنگ ما نقصان دارد و نقص فرهنگي داريم و شايد بالاتر از نقص، مشکل ناهنجاري ي فرهنگي داريم. زيرا هنوز تربيت و تهذيب اخلاق را جزئي از فرهنگ نميدانيم. کنش و واکنشهايمان نسبت به مسائل روز و در برابر پديده هاي نو و کهنه، فاقد هماهنگي است و همخواني با ادعا و انتظار و آرزويمان ندارد. ما از نظر تربيت روز و توافق با زمان و مکان، نقصان داريم.

به غلط گمان مي رود که ايرانيان فراري و کوچيده به برون مرز، از نظر درک مطالب و ميزان آگاهي و نوع برخورد با وقايع و اتفاقات، بايد با عوام درون ايران متفاوت هستند و يا دست کم در اين مدت تغيير عادت داده و خود را همرنگ جماعت کرده اند. تصور مي شود کساني که تاب پذيرش استبداد ديني و سياسي را نياورده و رنج هجرت را بر ماندن در خانه و کاشانه ي وطن ترجيح داده اند، بايد به گونه اي ديگر به مسائل و محيط بنگرند و راه حلهاي تازه و بهتري براي مبارزه با مشکلات پيداکنند. اما متاسفانه چنين نيست و ما همان فرهنگ ناقص و درمانده را با خود به کول گرفته و به بيرون کشيده و با همان طرز انديشه ي عتيق به زندگي و پديده هاي زندگي مي نگريم. به عنوان مثال:

1- در اين بيست و چند سال، صالحان و دلسوزان ايراني مقيم جنوب کاليفرنيا، بارها کوشيده اند تا تشکلي، گروهي و دسته اي، زير نام « کانون ايرانيان- انجمن ايرانيان و هر اسم ديگر...» براي کمک به هموطنان درست کنند و حتا تا حد انتخاب هيئت مديره نيز پيش رفته اند، اما در اندک مدتي زحمات به هدر رفته و جمعيت، دولت مستعجل بوده و بيش از چند ماه دوام نداشته است. چرا...؟ چون در فرهنگ ما کار جمعي محلي از اعراب ندارد. ما تکرويم و اين را از افتخارات مي دانيم. ما سرسازگاري نداريم و اهل مسامحه و مدارا نيستيم؛ درنتيجه از کار گروهي گريزانيم. بارها شنيده ايم که فلان کس، از اينکه هرگز جزو دسته و حزبي نشده و نبوده است، براي خود تشخص و والايی قائل است و با تفاخر مي فرمايد: «خوشبختانه من جزو هيچ گروه و دسته و حزبي نيستم...» ما به عنوان پدر يا مادر خانواده، هميشه در فاز رئيس و آمر جلوه ميکنيم، نه همراه و رفيق خانواده؛ ما از انجام وظيفه ي جمعي عاجزيم؛ به هنگام درست کردن حزب و تشکل، منتظريم تا جايگاهمان معلوم شود؛ و اگر درهيئت رئيسه جاي نگيريم، باقهر و بدون خداحافظي همراهان و جلسه را ترک ميکنيم. اگر ما را به شرکت و نامنويسي در حزبي و دسته اي دعوت کنند، نه تنها رد مي کنيم، بلکه اگر راغب به کار باشيم، به جاي شرکت، يکي نظير همان تشکل را علم ميکنيم تا رياستش را خود به عهده گيريم.

2- دختر خانمها و آقا پسرهايمان، فرهنگ غرب را پسنديده و با رغبت پذيرايش شده اند؛ و دوست پسر و دوست دختر را لازمه ي زندگي مي دانند، اما به هنگام ازدواج، پسر «بکارت» را فراموش نميکند؛ و دختر از«مهريه سنگين و انگشتر الماس و ديگر مراسم سنتي» نميگذرد و ذره اي کوتاه نمي آيد.

3- قانون گريز و قانون شکنيم و حرمت قانون را نداريم. درهمين ديار، به نسبت تحصيلات و جاه و مقام مان، بيشتر از هرقوم و مليت ديگر جريمه ي رانندگي مي پردازيم. با همين «کاميونيتي» کوچک که حداکثر تحصيلکرده را هم داريم، چندين قاتل به زندانهاي کاليفرنيا تحويل داده ايم. پزشک مشهورمان در اثر قانون شکني و فريبکاري در زندان است. حقوقدان وکيل مدافع مان به سبب نقض قانون و خلافکاري دربند و حبس است و...

4- از کار اجتماعي و کمک به همنوعان، گريزانيم، اما در رفتن به زيارت کربلا و انداختن سفره عباس و زينب و پرداخت پول براي ساختن مسجد و حسينيه در امريکا، ترديد به دل راه نمي دهيم.  در يک آگهي که پيش من محفوظ است، هيئت امناي يک مسجد اعلام کرده اند که: 1,400,000 (يک ميليون و چهارصد هزار) دلار پول جمع آوري کرده و زمين مسجد را خريده اند و از مؤمنان خواسته اند پول بيشتري براي ساختن بناي مسجد تقديم کنند. البته اين آگهي مربوط به دو سال پيش است و بي گمان تاکنون هزينه ي اين مسجد تأمين شده و مسجد اکنون آماده است. در مقابل، سدها خانوار ايراني در خارج کشور براي هزينه ي غذا و مکان در تنگدستي مي سوزند و مي گدازند؛ و بسيار پدران و مادران ايراني در اين ديار براي تأمين مخارج زندگي درمانده اند!

5- در رعايت وقت و زمان، تابع هيچ قانون و مقرراتي نيستيم. تئاتر و کنسرت و... را يک ساعت ديرتر از موعد تعيين شده دربليط و آگهي، شروع ميکنيم. زيرا نه تماشاچي به موقع آمده است و نه هنرمندان حاضر و آماده اند. در پاسخ به دعوتها نيز، رسيدن به خانه ي ميزبان، تابع هوس است نه عرف و اخلاق. تأخير در رسيدن به وعده گاه، بخش لاينفک فرهنگ ماست!

 

كنكاشي در علل فقر در ايران و جهان

در سال‌هاي اخير با پيشرفت فناوري و به تبع آن گسترش وسايل ارتباط جمعي و گسترش بازرگاني برمبناي بين‌المللي پيش بيني مي‌شد جهان به سمت فقرزدايي و رعايت حقوق بشر پيش رود ولي در دنياي كنوني انباشته شدن ثروت هاي بزرگ و طرز تقسيم ناعادلانه آن در جوامع موجب شده است كه فقر به عنوان يك معضل اجتماعي مطرح شود.  كارشناسان علوم اجتماعي براين اعتقاد هستند كه انسان‌ها زماني احساس فقر مي‌كنند كه نسبت به موفق نبودن خود در به دست آوردن دارايي بيشتر، با تبعيض و بي‌عدالتي در ميان طبقات مختلف جامعه مواجه مي‌شوند.  براين اساس مردم در جوامع پيشرفته و توسعه يافته خود را براي نداشتن احتياجات لازم زندگي مانند خوراك ، لباس و خانه فقير نمي‌دانند بلكه براي آن كه دارايي هايشان را نسبت به سطح زندگي موجود كافي نمي‌دانند، خود را فقير معرفي مي‌كنند.

جامعه‌شناسان در جوامع كنوني ، علل متعددي براي "فقر" ذكر مي‌كنند از جمله لياقت نداشتن افراد كه ناشي از عيب ارثي و يا محيطي است.  همچنين شرايط طبيعي نامساعد مانند منابع طبيعي، آب و هواي بد، بيماري‌هاي واگيردار، توزيع ناعادلانه ثروت و درآمد به همراه‌موفق نبودن سيستم‌اقتصادي در توزيع عادلانه ثروت كه منتهي به بحران‌هاي تجاري و بيكاري مي‌شود از دلايل عمده فقر از نظر جامعه‌شناسان است.  عامل آخر از نظر انديشمندان حوزه اجتماعي از ديگر عوامل خطرناك تر است ، زيرا موفق نبودن سيستم اقتصادي در توزيع عادلانه ثروت به منزله مهم‌ترين عامل به وجودآورنده فقر در جوامع امروزي شناخته مي‌شود.  چون فقر پديده‌اي نسبي است بنابراين در هر جامعه فقر را مي‌توان از روي مشخصات و علايم متعددي مانند درآمد كم ، تعليم و تربيت ناقص ، درصد افراد غيرماهر در نيروي كار ، زندگي در خانه‌هاي نامناسب و عوامل ديگر تشخيص داد.

به هرحال فقر را مي‌توان بر حسب اهميت عوامل اقتصادي ، فرهنگي و شيوه‌هاي زندگي مردم فقير به دو دسته تقسيم كرد، فقراي ثابت مانند بينوايان و فقراي غير ثابت كه ثبات خانوادگي ندارند.  فقراقتصادي و فقر فرهنگي به موازات هم به وجود مي‌آيند و تاثير اين دو بر يكديگر اجتناب ناپذير است.  افزايش سطح تحصيلات يكي از موانع رشد فقر در جوامع است و فقر و سواد نسبت معكوس دارند چنانچه افراد باسواد كمتر فقير مي‌شوند و اين درحالي است كه كمتر هم خود را فقير حس مي‌كنند.  بنابراين بايد براي رفع مشكل تحصيل خانواده‌هاي فقير در كوتاه مدت تلاش كرد زيرا اين امر به كاهش نابرابري ها، ازبين بردن الگوهاي منفي ناشي از فرهنگ و سنت و نيز فقر زدايي مي‌انجامد . آموزش كودكان نبايد بر اساس فايده‌اي كه براي جامعه دارد صورت گيرد، بلكه بايد رشد و شكوفايي شخصيت او به منظور بهره بردن از زندگي مد نظر قرار گيرد.  آموزش بايد به گونه‌اي باشد كه زندگي در محيط شهري و روستايي را براي كودك لذت بخش كند و با امكان زندگي مشترك و مدارا با ديگران، حفظ محيط زيست، آموزش مقررات راهنمايي و رانندگي ، حفظ بهداشت فردي و اجتماعي و حقوق شهروندي همراه باشد.  فقر فرهنگي خانواده‌ها باعث افزايش زاد و ولد و توليد مثل بين اقشار فقير جامعه مي‌شود كه اين خود در دور و تسلسلي ديگر منجر به ضعيف تر كردن بنيه اقتصادي خانواده‌هاي فقير مي‌شود.  افزايش جمعيت، مساله‌اي نيست كه تبعات آن فقط دامنگير خانواده‌ها شود، بلكه كل جامعه را تحت تاثير قرار مي‌دهد. كشور ما هم اكنون يكي از كشورهاي جوان دنيا است كه جواني آن ناشي از رشد جمعيت و زاد و ولد در سال‌هاي‪ ((۱۳۵۶-۱۳۶۵ است و بنابراين نمي‌توان براي كاهش اين جمعيت كاري كرد .

در شرايط كنوني و با ساختارهاي اقتصادي ، اجتماعي و به ويژه مديريتي موجود ما نمي‌توانيم از جمعيت كشور در فرايند توليد به صورت مناسب و بهينه استفاده كنيم، به عبارت ديگر در ايران هر فرد شاغل ، علاوه بر خودش زندگي ۳نفر ديگر را نيز اداره و تامين مي‌كند، پس اين شرايط موجب كاهش رفاه خانواده‌ها مي‌شود . رشد روزافزون جمعيت كنوني ايران نسبت به تامين مسكن و ساير لوازم ‌اوليه زندگي موجب افزايش تقاضا شده‌است . افزايش جمعيت، در سال‌هاي آتي فشارهاي فزاينده‌اي را بر بازار كار و بيكاران امروز وارد مي‌كند.  به باور كارشناسان، فقر و بيكاري زمينه ساز فساد اجتماعي است و بدون ترديد معضلاتي همچون طلاق ، فحشا ، اعتياد ، گرايش به موادمخدر و نزاع‌هاي اجتماعي نتيجه و مولود فقر و بيكاري هستند .

مطالعات علمي نشان داده‌است كه فقر فرهنگي مي‌تواند يكي از عوامل انحرافات اجتماعي باشد و در جوامعي كه توزيع ثروت و امکانات فرهنگي عادلانه نيست ، مردم براي دست يافتن به ثروت بيشتر ممكن است به اعمال غير اخلاقي و نادرست دست بزنند. وي افزود: ارتكاب جرايم طبقات فقير، از شكافي كه بين خواسته‌هاي جوانان آن طبقه وجود دارد با آنچه كه در دسترس آنهاست ، سرچشمه مي‌گيرد و تمايل آنان براي دسترسي به موفقيت‌هاي اقتصادي و فرهنگي با محدوديتي كه براي رسيدن به اين موفقيت‌ها دارند، سركوب مي‌شود. از طرف ديگر موقعيت آنان ايجاب مي‌كند كه سطح خواسته‌هاي خود را پايين بياورند به همين دليل اين گروه از افراد جامعه به شدت احساس محروميت مي‌كنند و با به دست آوردن فرصت‌هاي مناسب به طرف جرم و جنايت سوق داده مي‌شوند.  برخي از اين مجرمان بر اثر محروميت و شكست به مواد مخدر روي مي‌آورند و در رديف افراد منزوي و گوشه گير قرار مي‌گيرند . اين بدان معنا نيست كه تمام انحرافات اجتماعي و اخلاقي از فقر نشات مي‌گيرد يا اين كه اين انحرافات فقط مخصوص طبقه فقير و پايين جامعه است ، زيرا انحراف از قانون در زمان و مكان‌هاي مختلف فرق مي‌كند.

مبارزه با جهل و ناداني و در راستاي آن فقرزدايي زمينه ساز ايجاد امنيت در جامعه است و براي اصلاح جامعه بايد ابتدا رفتارها را اصلاح كنيم سپس مردم جامعه را با قانون آشنا كنيم.  فقر خطري بزرگ در جامعه است كه منجر به بدبختي و سست شدن ايمان مردم و حتي كفر مي‌شود.  بيچارگي هميشه منشا فقر است اگر بخواهيم مشكل فقر را نه از طريق تغيير ساختار جامعه بلكه با استفاده از روش‌هاي سيستماتيك از بين ببريم بايد از زندگي افرادي شروع كنيم كه كمتر از ميزان كاري كه انجام مي‌دهند مزد مي‌گيرند و نمي‌توانند سطح زندگي خود را بالا ببرند.  پس ازآن بايد مشكل بيكاري اشخاصي را كه قادر به كار هستند حل كنيم و بالاخره راه‌حلي براي كساني كه به دلايلي از قبيل معلوليت جسمي قادر به كار جدي نيستند پيدا كنيم . اهميت به قانون، سازمان و مديريت بر اساس شايسته‌سالاري ، اتخاذ سياست‌هاي توسعه اقتصادي و صنعتي درست، ارتقاي سطح كيفي توليدات صنعتي و خدماتي را از راه‌هاي كاهش فقر در جامعه مي باشند.  افزايش اشتغال نيروي كار مولد با توجه به اين كه توليد به عنوان اولويت شماره يك در هر جامعه مطرح است، اختصاص درآمد كافي و مناسب به نيروي كار و خانواده آن‌ها، پرورش نيروي متخصص، ايجاد فضاي مناسب فرهنگي و تعادل و توازن اقتصادي و فرهنگي بين طبقات مختلف جامعه را از راه حل‌هاي مناسب براي از بين بردن فقر اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعي‌ مي باشند.

 

تلاش انسان براين است كه زندگي فردي و اجتماعي او، داراي امنيت بيشتري باشد. واقعيت‌هاي زندگي، دستيابي به اين خواسته را به صورت آرمان درآورده است. گرچه بشر سعي كرده است تا علل عدم تحقق خواسته‌هايش را دريابد و در بسياري موارد نيز موفق بوده است، ولي تاكنون نتوانسته براي زندگي خود محيطي امن فراهم آورد.  فقر به‌عنوان پديده‌ي اجتماعي و فرهنگي، يكي از مسايل و مصائب بشري است. اين پديده از آغاز زندگي اجتماعي، ذهن انسان را به خود مشغول داشته است. با پيشرفت جامعه انساني و پيچيده‌شدن روابط اجتماعي، نه تنها اين پديده از بين نرفته، بلكه يكي از مسايل حاد عصر حاضر شده است.

فقر پديده‌اي اجتماعي است. هر پديده اجتماعي براي به‌وجود آمدن نياز به شرايط خاصي دارد كه تا اين شرايط مهيا نباشد، آن پديده به‌وجود نمي‌آيد. از علل و عوامل مهمي كه سبب پيدايش فقر در جامعه مي‌شود، مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:
الف) وجود نابرابري‌هاي اجتماعي ـ اقتصادي

ب) وجود بي‌عدالتي‌هاي اجتماعي ـ اقتصادي در درون جوامع انساني

ج) وجود تبعيض‌ها و نابرابري‌هاي اقتصادي، قومي و جنسي (نابرابري‌هاي اجتماعي) زندگي اجتماعي انسان براي رفع و تأمين نيازها، خواسته‌ها و آرمان‌هاي وي تكوين يافته است. تجربه نشان داده كه تحقق اين واقعيت‌ها مسايل و مشكلات اجتماعي ـ اقتصادي بسياري را مواجه شده است. اين واقعيت‌ها و مسايل ناشي از آن از بدو پيدايش اجتماعات انساني تا به امروز از ديدگاه‌هاي مختلف مورد بررسي و تأمل قرار گرفته است. با اين همه، انسان تاكنون نتوانسته است اين موانع و مشكلات را از پيش پاي خود بردارد و راه را براي تحقق خواسته‌هاي خود هموار سازد تا از اين طريق امكان شكوفايي استعدادهاي نهفته همه انسان‌ها فراهم شود. بدون شك يكي از عمده‌ترين مسايل و مشكلات اجتماعي جوامع بشري، ‌وجود نابرابري‌هاي اجتماعي است. هيچ گروهي، از اين پديده اجتماعي غافل نبوده است و هر كدام باتوجه به شرايط اجتماعي ـ اقتصادي و باتوجه به شرايط زماني و مكاني، راه‌حل‌ها و رهنمودهايي ارائه كرده‌است. گروهي وجود اين پديده را براي تحولات اجتماعي ضروري و گروهي آن را عامل ستيز، تضاد و جنگ دانسته‌اند. نابرابري‌هاي اجتماعي امروزه به صورت حاد مطرح است. زيرا فزوني‌گرفتن آگاهي‌هاي اجتماعي و فردي واطلاع از وضع زندگي جوامع بشري درگذشته، حال و نيز امكان دورنگري، اين توانايي را به انسان‌هاي امروز داده است كه به تحليل نابرابري‌ها بپردازند و در رفع آن تلاش كنند.
نابرابري‌هاي اجتماعي نه تنها متنوع است،‌بلكه حدت و شدت آن در جوامع بشري باتوجه به شرايط اجتماعي ـ اقتصادي آنها متفاوت است. يعني نابرابري‌هاي اجتماعي در تمام جوامع بشري وجود دارد. بعضي از آنها يا از بين رفته است و يا درحال از بين رفتن است به هرحال تمام جوامع انساني از نابرابري‌هاي اجتماعي به نحوي از انحا رنج مي‌برند و سيستم اجتماعي يا افراد و يا رهبران آنها در حل و يا محدودكردن آن سعي و تلاش مي‌كنند.

زندگي اجتماعي ايجاب مي‌كند كه افراد جامعه در ارتباط مستمر و متقابل با هم باشند. پيدايش روابط اجتماعي، محصول اين فرايند اجتماعي است انسان براي اين كه بتواند خواسته‌هاي خود را برآورده سازد، بايد كارها و امور جامعه را بين خود تقسيم كند و از عوايد آن بهره گيرد. اگر تقسيم كار اجتماعي و عوايد آن بين انسان‌ها براساس استعدادها، شايستگي‌ها، تجربه و تخصص صورت گيرد و در جهت تحقق آرمان‌ها، خواسته‌ها و نيازهاي كل افراد جامعه و سيستم اجتماعي باشد، روابط اجتماعي بر عدالت اجتماعي استوار خواهد بود و نابرابري‌هاي اجتماعي معني پيدا نخواهد كرد و احتمالاً تضاد و جنگ در جامعه بشري پديد نخواهد آمد. اما تاريخ تحولات اجتماعي ـ اقتصادي نشان مي‌دهد كه چنين آرماني كاملاً تحقق نيافته است. از بدو پيدايش جوامع انساني، روابط اجتماعي و تقسيم كار اجتماعي اغلب براساس معيارهايي خلاف خواسته انسان‌ها صورت گرفته است. گاهي زور،‌گاهي قدرت اقتصادي و زماني عوامل فرهنگي سبب‌ساز نابرابري‌ها شده است و انسان‌ها را به گروه‌هاي متفاوت و متباين تقسيم كرده و گروهي را بر گروهي ديگر حاكم ساخته است. بنابراين، نابرابري‌هاي اجتماعي با شكل‌گيري روابط اجتماعي ناعادلانه در جامعه بشري به‌وجود آمده است. با اين كه صاحبنظران سعي در ازبين بردن و يا تقليل آن داشته‌اند. اما اين پديده، تا به امروز، جامعه بشري را دچار رنج‌ها و مصائب بي‌شماري كرده است. فقر، گرسنگي، مرگ و مير نوزادان در كشورهاي فقير، ‌بي‌سوادي و بهره‌كشي از كودكان، ‌نوجوانان و زنان و ... زاده روابط اجتماعي ناعادلانه است.

اکنون فقر اقتصادي در جهان سوم غوغا مي کند، زير بناهاي نادرست اقتصادي فجايع فرهنگي ما را ناشي مي شوند. چرا که آن هنگام که جوانان اشتغال به شغلي ندارند در جهت گذران اوقات خويش آيا توقع از سکون از جوان که در برهه اي از شور و هيجان به سر مي برد درست است. اگر سکون براي جوان درست نيست پس بايد حداقل زمينه ساز فرهنگ تفريح سالم باشيم که اين گونه زوال جوانان خود را روز به روز شاهد نباشيم. ان هنگام که نظام طبقاتي را چنان بنا ساختند که فقير را فقير تر و غني را غني تر مي کند، چه توقع که جوان ما با مشاهده ي اين تفاوت فاحش در جهت گرفتن به اصطلاح حق خويش به دنبال ارتکاب جرم باشد البته ما ضد ارزش ها را توجيه نمي کنيم بلکه مي گوييم ريشه يابي کنيد و پيش رويد. آن هنگام که دولت بايد با نظام مالياتي و نظام پرداختي خود اعتدال در جامعه به وجود آورد.

درک فقر فرهنگي يکي از مشکل‌ترين مسائل اجتماعي است، توصيف فقر فرهنگي در چگونگي فقرزدايي بسيار موثر است و بايد آگاهي افراد درباره مشکلات و روش‌هاي رفع آن را مي‌توان در فقرزدايي فرهنگي موثر قلمداد کرد .

در برنامه هاي فرهنگي بايد درصد مخاطبان خود را از ابتداي امر و زمان تعيين هدف ، معلوم و مشخص کرد ، چون بر اين اساس مي توان موقعيت زماني و ميزان اثربخشي آن را درنظر گرفت و سپس به سنجش آن برنامه ها اقدام نمود . يکي از راه هاي بهبود وضعيت فرهنگي، اطلاع رساني خوب و بموقع است و آگاهي خانواده ها درباره مشکلات و روشهاي رفع آن مي تواند در کيفيت و کميت تربيت نسل آينده موثر باشد

از جمله مهم ترين عوامل فقر فرهنگي، مسئله خودباختگي است که اشخاص به دليل خود باختگي سبب فقر خود شده اند.
در بحث فقر فرهنگي به موضوع "خود باختگي" اشاره مي شود. متأسفانه بسياري از خانواده هايي که در جوامع اسلامي زندگي مي کنند، عليرغم داشتن پيشينه تمدن قومي، به اين باور رسيده اند که هر آنچه از دانش و تخصص وجود دارد از طرف کشورهاي غربي به آنها مي رسد. در يک جمع بندي کلي مي توان گفت فقر در جوامع اسلامي به فاصله گرفتن از آموزه هاي ديني و فقر تحميلي که از جانب کشورهاي ديگر بر ما روا شده است مربوط مي شود. همچنين ثروتمند شدن کشورهاي ديگر، مديون منابع طبيعي و نيروهاي کار ارزان و متخصصي است که از کشورهاي اسلامي و جهان سوم فراهم شده است. زماني که اين کشورها مشغول ساختن زيرساختهاي اقتصادي بودند و فاصله خود را با کشورهاي ديگر کم مي کردند، حاکمان و مسؤولان اقتصادي و سياسي جوامع اسلامي دچار غفلت يا به عبارت ديگر اصلاً از مهره ها و عوامل کشورهاي ثروتمند بودند، تا بتوانند راحت تر به غارت و يغماي کشورشان توسط استعمارگران کمک کنند.

يکي از عوامل فقر تحميلي در بحث فرهنگي "خود باختگي" است. ريشه ي خودباختگي را بايد از جانب کشورهاي استعمارگر دانست و اينکه آنها باور ندارند رشد و پيشرفت در کشورهاي اسلامي مي تواند وجود داشته و بروز کند. خصوصاً به دليل فاصله اي که تکنولوژي بين کشورهاي پيشرفته و جهان سومي ايجاد کرده و تسري اين باور غلط بين مسلمانان که ما نمي توانيم در اين فضا کاري کنيم و اگر متکي به غربي ها نباشيم، تلاش هاي علمي ما به جايي نمي رسد.
بنابراين کشورهاي استعمارگر براي رسيدن به اهداف خود، غارت منابع مالي کشورهاي اسلامي و ساخت زيرساختهاي اقتصادي خودشان، تلاش کرده اند که زمينه هاي مقابله با خود را از بين ببرند.

 

فرهنگ فقر ((Culture of Poverty

نظريه ديگر به نام فرهنگ فقر در 1959 توسط اسكار لوئيس اشاعه يافته است. طبق اين نظر، فرهنگ فقر سندرم ويژه‎اي است كه در برخي شرايط رشد مي‎كند و فقرا تجسم مجموعه مشترك ارزش‌ها، هنجارها و الگوهاي رفتاري هستند كه از فرهنگ غالب و عمومي متفاوت است. در حقيقت، فقرا شيوه زندگي يا خرده فرهنگ خاص خود را دارند. اسكار با برشمردن هفتاد خصيصه آن‌ها را در چهار نوع دسته‎بندي كرده است:

الف) در روابط اجتماعي ميان خرده فرهنگ فقرا و جامعه بزرگ‌تر مردم يا درگير نمي‎شوند و يا فاصله خود را از جامعه بزرگ‌تر حفظ مي‎كنند. آن‌ها فاقد نهادهايي چون اتحاديه‎هاي كارگري و احزاب سياسي بوده و مي‎توان نوعي بي‎اعتمادي نسبت به نهادهاي مسلط در جامعه را در ميان آنان مشاهده كرد.

ب) ماهيت اجتماع محله‎هاي فقيرنشين (Slum) به گونه‎اي است كه ساختاري شلوغ متشكل از خانه‎هاي فقرا با حداقل ساختار سازماني فراسوي فضاي خانواده مشاهده مي‎شود. نهادها با برخورداري از حداقل نيازهايشان رشد كرده و اقتصاد محله به شكل غيررسمي است و استفاده از اجناس دست دوم به وفور وجود دارد.

ج) ماهيت خانواده مبتني بر نظام خويشاوندي دو طرفه، ازدواج بي‎ثبات و اغلب خانواده‎ مادرمحور ((Matrifocal است.

د) نگرش‌ها، ارزش‌ها و شخصيت فرد به گونه‎اي است كه فرد احساس تقديرگرايي ((Fatalism قوي، وابستگي، خودكم‌بيني و حقارت دارد. اين خرده فرهنگ از طريق فرايند جامعه‎پذيري از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‎شود.

 

بي‌سوادي عامل اصلي عدم كسب مهارت و بي‌تخصصي است و لذا بيكاري در بين آنها رايج است. رشد مصرف و قاچاق مواد مخدر، سرقت، نزاع، عقب ماندگي ذهني، بيماريهاي رواني، فشارهاي فراوان اجتماعي و اقتصادي و ناتواني در ادامه و كنترل صحيح عواطف، پرخاشگري و ... نشانه‌هاي معمول جامعه فقير است.

علت اصلي فقدان حضور ساکنان در فقدان انواع سرمايه هاست. از ديدگاه انسان شناسي مهمترين کمبود سرمايه (علاوه بر کمبودها و فقدان سرمايه هاي محيطي، فيزيکي، مالي) در اين زمينه کمبود سرمايه هاي اجتماعي- ارتباطي و عامل به وجود آورنده آنها يعني کمبود در "سرمايه فرهنگي" (Cultural Capital)  و به تعبيري انسان شناسانه تر "سرمايه انساني" (Human Capital)  مي باشد. سرمايه فرهنگي يا انساني چيست؟ با عطف عطف نظر به ابعاد مادي سرمايه فرهنگي، مصرف کالاها و فرآورده هاي فرهنگي به عنوان يکي از شاخصه هاي اصلي اين سرمايه مي باشد. کالاهاي فرهنگي شامل آن دسته از کالاها خواهدبود که تعريف کننده شيوه متمايزي از زيست مي باشد و لذا دربرگيرنده انديشه ويژه اي نيز خواهد بود. از اينرو مي توان به مصرف مدل هاي پوشش، وسيله هاي تزئيني بدن ("سياست بدن" و "سياست کالبد")، داشتن ابزارها و تکنولوژي ها (وسايل خانگي، وسيله هاي ارتباطي و ... )، رفتن به فضاهاي منتشر کننده تفکري ويژه همچون کافي شاپ ها، سينماها، فرهنگسراها، سالن هاي ورزشي، کتابخانه ها و ديگر فضاهاي معروف به اماکن فرهنگي اشاره کرد. کالاهاي فرهنگي به دليل داشتن بار نمادين بسيار قدرتمند مي توانند طبقه بندي و سلسله مراتبي بودن اعضاي جامعه را در فضاهاي تعاملي اجتماعي مشخص سازند. زماني که نسبت تقاضا و برآورده شدن مصرف اين نوع از کالاهاي فرهنگي در اعضايي از جامعه بالا رفت مي توان گفت که اين افراد داراي سرمايه اجتماعي بالاتري مي باشند. تهيه کردن کالاهاي فرهنگي سرمايه هاي مادي را مي طلبد و محله هاي اسکان غير رسمي (به خاطر کمبود سرمايه هاي مادي) نمي توانند اين نوع از کالاهاي فرهنگي را به دست آورند و از بمباران نشانه اي آن سود جويند. از سويي ديگر به دليل فضاي نامناسب جهت استقرار و باز ننمودن بودجه اي از درآمد خانوار، سکونتگاه هاي غير رسمي داراي سرانه مصرف بسيار کم و نيز داراي کاربري اراضي کم خدمات فرهنگي مي باشند. اما با عبور از بعد مادي سرمايه فرهنگي، بعد عيني- ذهني آن را مي توان در انواع مهارت ها مشاهده کرد. از ديدگاه روان شناسي اجتماعي هرچه که تعداد (فراواني تجمعي) و کيفيت مهارت هاي فردي بيشتر باشد، جايگاه و موقعيت اجتماعي او نيز افزايش مي يابد؛ چرا که افراد بيشتري براي برخورداري و رفع نياز به وي رجوع خواهند کرد و او خواهد توانست فضاي ويژه اي را به خود اختصاص دهد و شروع به آفرينندگي در شيوه هاي مخصوص به خود در ميدان فعاليت هاي فرهنگي کند. اما کسب مهارت ها (در اکثر موارد) نياز به مصروف داشتن زمان و منابع اقتصادي دارد که مردمان سکونتگاه هاي غير رسمي از آن محرومند و لذا نمي توانند در صدد کسب آنها برايند. بعد ذهني سرمايه فرهنگي شامل دانش، اطلاعات و فايل هايي در ذهن مي باشد که مي تواند به طور مسقل و بدون توسل به سرمايه هاي فرهنگي مادي، دست به آفرينش و ايجاد شيوه هاي جديدي در روند زندگي جمعي بزند و يا حداقل با در دست داشتن خزانه اطلاعاتي در مواقع حساس يا تنش زا و يا موقعيت هايي که براي آن واکنش از قبل تعريف شده اي تعيين نشده است، اقدام به واکنشي مناسب و يا با هزينه بسيار کمي کند. چرخش کنوني سرمايه هاي فرهنگي به سوي بعد اطلاعاتي آن لزوم ايجاد ارتباطات بسيار گسترده را نشان مي دهد. کنش گران اجتماعي تنها با افزايش دايره فعاليت ها و افزايش محدوده شبکه هاي ارتباطي است که مي توانند به توليدکنندگان دانسته ها دست يابند. از اينرو به دليل فضاهاي کالبدي و اجتماعي محدود و بسيار فشرده (فقر در سرمايه هاي اجتماعي) سکونتگاههاي غير رسمي و نبود مراکز و افراد درگير در شبکه هاي جديد اطلاعاتي در اين محله ها، افراد از اين بعد ذهني سرمايه فرهنگي نيز محروم مي مانند و به اين ترتيب محروميت از سرمايه هاي فرهنگي مادي آغاز مي شود و سرمايه هاي فرهنگي معنوي را نيز در بر مي گيرد. علاوه بر اطلاعات آنچه که حتي ممکن است از آن نيز تاثيرگذارتر باشد عدم دسترسي به تجارب جديد از زندگي يا تجارب زيست شده (Lived Experiences) آن مي باشد، يعني محروميت از درک "فرهنگ هاي ديگر" که در داخل خود انديشه ها، اندوخته ها و نهايتا سرمايه هاي مادي و معنوي دارند. البته بايد تاکيد کرد که تنها با فراهم کردن سرمايه هاي فرهنگي معنوي نمي توان مردمان حاشيه اي را از اين سرمايه هاي بهره مند ساخت، چرا که پيش شرط و پيشنياز آن تهيه و تدارک سرمايه هاي فرهنگي مادي است يا به عبارتي لوازم معيشت پايدار است که رويکرد "توسعه انساني" سازمان ملل متحد آنها را شامل "درآمد"، "سواد" و "بهداشت و سلامتي" مي داند. سه مولفه مذکور بايستي در طرح و تدوين توانمندسازي (Empowerment)  سکونتگاهاي غير رسمي در اولويت قرار گيرد و ارائه خدمات و بهبود وضعيت معيشت آنها در مرحله اول در تامين اين نيازها انجام گيرد. انسان شناسي توسعه (Development Anthropology) با ديدي درون نگر و نياز محوري هاي محلي به دنبال آن خواهد بود تا از طريق رويکردهاي مشارکتي (Participatory Approaches)  تقليل فقر، سرمايه هاي عيني و ذهني فرهنگ بومي  از دست رفته و شيوه زيست بيگانه شده سکونتگاههاي غير رسمي را به آنها بازگرداند. اين بازگشت تنها در صورتي به انجام مي رسد که با تامين سرمايه هاي مادي و قطع زمانبري هاي تامين معيشت، مردمان اين محلات اعتماد و اتکاء و خودباوري فرهنگ بومي شان را بازيابند و آن را هم شان و هم رتبه فرهنگ مرکز شهر بدانند و آن را واجد ارزش کافي براي حفظ و نگهداري سازند. انسان شناسي توسعه با پيوند اقتصاد و فرهنگ و حرکت به سوي ايجاد ظرفيت هاي رفاهي، زنده نگه داشتن فرهنگ ويژه مردمان اين سکونتگاهها را در دستور کار خود دارد. انسان شناسي اي که زماني به احياء و مطرح کردن فرهنگ اقوام بدوي مي کوشيد اکنون در جوامع مدرن شهري به سوي نجات فرهنگ هاي حاشيه اي مي رود.

مسائل فرهنگي و آموزشي در جامعه ما بسيار کم وجود دارد. ما داراي جوان بسيار مستعد و خلاق هستيم که اگر توسط خانواده کنترل و به وسيله آموزش و پرورش هدايت نشوند در فرايند خانواده، آموزش و جامعه ممکن است دچار خلل شوند و عوامل جرم در آنها پديدار شود.

ضمن اينکه عواملي مثل فقر فرهنگي در مدرسه ها ناهنجاري در خانواده، طلاق ها، مشکلات اقتصادي و جامعه از عوامل تاثير گذار در بروز وقوع جرم است.

رسالت اصلي رسانه ها اطلاع رساني اخبار درست،صحيح و مناسب با جامعه است.

در فقر فرهنگي جامعه مقصر ترين فرد خود رسانه ها هستند. ضعف اطلاع رساني ممکن است با دادن اخبار نا درست، ترويج ناامني و تشويق اذهان عمومي همراه باشد که در جهت جلوگيري از اطلاع رساني نا صحيح رسانه ها بايد با همکاري مناسب و تعامل سازنده با حوزه هاي خبري خود تا حدودي مي توانند اين ضعف را جبران کنند.

 "فقر فرهنگي" از عمده‌ترين عواملي است كه نوجوانان را وادار به بزهكاري مي‌كند.

در مناطق محروم جامعه، فقر فرهنگي و تربيتي موجب شده است تا جوانان به ضد ارزش‌ها روي آورند و دچار اعمال خلاف قانون شوند.

رمز موفقيت هركس، داشتن طرح و برنامه صحيح متناسب با موقعيت خود و جامعه و تنظيم مخارج زندگي است. در سطح كلان نيز كشورها با تنظيم برنامه هاي كوتاه مدت، ميان مدت و بلندمدت به سامان دهي وضعيت اقتصادي خود مي پردازند. بنابراين بي برنامگي يا برنامه ريزي نادرست به پيدايش فقر در سطح افراد و جوامع مي انجامد. به همين جهت علي(ع) نداشتن برنامه در زندگي و سوءتدبير را عامل فقر دانسته است. امام صادق(ع) مي فرمايد: تضمين مي كنم، هركس در زندگي خود اقتصاد را رعايت كند، هرگز فقير نشود. برخي روايات نيز اسراف را سبب زوال نعمت دانسته اند. بنابراين فقدان برنامه ريزي صحيح و يا نداشتن عقل معاش موجبات فقر و تنگدستي را براي انسان فراهم مي آورد.

تدبير و برنامه ريزي صحيح، جامع و كارآمد در امور زندگي فردي واجتماعي راهكار اصلي مقابله با بي برنامگي يا فقدان برنامه ريزي صحيح مي باشد. به بيان ديگر تقويت عقل معاش كه يكي از كل كمالات انساني محسوب مي شود، موجبات از بين بردن فقر را فراهم مي آورد

مهم ترين شاخصه فقر فرهنگي جهل و ناداني است. زيرا تا كسي از شناخت و آگاهي لازم و صحيح نسبت به هستي، جامعه و انسان برخوردار نباشد، به طور طبيعي قادر نخواهد بود، تغيير و تحولي در اوضاع زندگي خود ايجاد نمايد. علي(ع) علم و آگاهي انسان را اصل و ريشه هر خير و جهل و ناداني را اصل و ريشه هر شري مي داند. بنابراين مبارزه با جهل و ناداني درواقع مبارزه با فقر فرهنگي به حساب مي آيد.

اعتلاي فرهنگي و سطح آگاهي ها و شناخت مردم در يك كشور يكي از شاخص هاي توسعه انساني در جهان است. اين شاخص نه تنها در رشد اقتصادي عاملي تعيين كننده است، بلكه خود نيز موضوعيت دارد. يعني هرگاه كشوري از رشد اقتصادي بالا بهره گيرد، ولي شمار بي سوادانش بسيار باشد، توسعه يافته شمرده نمي شود. به اين جهت اسلام بر دانش و فراگيري آن تاكيد فراوان كرده است. مطالعه سيره عملي پيامبراعظم(ص) درصدر اسلام نشان دهنده اهميت اين موضوع است كه آن حضرت پس از جنگ بدر مقرر داشت اسيراني كه توان پرداخت فديه را ندارند، در برابر آموزش خواندن و نوشتن به ده مسلمان آزاد شوند. اعزام دو تن براي آموختن شيوه استفاده از منجنيق نشان دهنده توجه پيامبر اعظم(ص) به اين مهم است. در فرهنگ اسلامي در كنار دانش، به مسئله خرد نيز توجه بسيار شده است. در منابع روايي تحت عنوان «كتاب عقل و جهل» درباره ارزش خرد و دعوت انسان ها به تعقل و تفكر روايات فراواني به چشم مي خورد. اين روايات عقل را پيامبر باطني و وسيله عبادت خداوند متعال و رسيدن به بهشت شمرده اند. بنابراين بالابردن شناخت، علم و آگاهي، همچنين تقويت قوه عاقله و خرد انسان مهم ترين راهكار مقابله با فقر فرهنگي به حساب مي آيد به گونه اي كه يكي از كل كمالات انسان «التفقه في الدين» شناخت ژرف و عميق در دين به حساب آمده است. در رابطه با اين مبحث ديدگاه ها و موارد ديگري نيز مطرح مي باشد كه در جاي خود بايد به آنها پرداخته شود.

 

ريشه بسياري از مسائل اجتماعي فقر فرهنگي از نوع ديني است چرا که ما از دين و خدا کمي فاصله گرفته ايم و هرچه اين فاصله بيشتر شود مشکلات ما نيز بيشتر خواهد شد. ما در کشورهاي غربي شاهد مسائل و معضلات اجتماعي در سطوح بالا هستيم چرا که آنها از خدا فاصله گرفته اند و تصور مي کنند بدون دين زندگي راحتري خواهند داشت در صورتي که نبود دين در زندگي بسياري از مشکلات را سبب مي شود. ما امروز شاهد گرايش موج عظيمي به دين اسلام هستيم زيرا بسياري از ملت ها به اين موضوع پي برده اند که معضلات اجتماعي نتيجه فاصله از خداوند است. زنان ما به ويژه زنان نخبه بايد جايگاه واقعي خود را پيدا کنند و اين مهمترين وظيفه زنان است تا از بلاتکليفي رها شوند و به رها شدگي صدها زن در استان خاتمه دهند. بسياري از جوانان ايراني هستند که وابسته به خانواده اي نيستند و اين رها شدگي موجب بسياري از معضلات اجتماعي مي شود.

در دنيا غرب زنان به مانند کالايي هستند که حق و حقوق آنها پايمال شده است و برخلاف ادعاهايشان، نه تنها مدافع حقوق زنان نيستند بلکه حقوق آنها را ضايع کرده اند. ما در جامعه اسلامي بايد زنان را با حقوقشان آشنا کنيم و با توجه به فرهنگ خود، برنامه و الگويي براي مشارکت زنان داشته باشيم و معضلات و مشکلات زنان کشورمان را با استفاده از انديشمندانمان در داخل کشور حل کنيم. برگزاري اين نشست مي تواند کمک بسزايي در حل مسائل زنان داشته باشد و جايگاه زنان در جامعه ما بيش از پيش ارتقاء يابد. زنان نخبه مشکلات و مسائل خود را در خصوص اشتغال، ساعات کاري زنان، نبود آموزش مهارت هاي زندگي براي دختران، رسيدگي به وضعيت دانشگاه ها، نبود نظارت بر مهدهاي کودک، عدم حمايت دستگاه هاي دولتي از زنان نخبه، نبود سلامت رواني براي زنان در استان، فقر فرهنگ ديني در خانواده ها و غيره مطرح کردند.

فقر فرهنگي از فقر مالي مصيبت‌بارتر است؛ به همين دليل جوانان بايد بيش از پيش به سوي معنويات حركت كنند.

فقر فرهنگي از مشكلات كنوني جامعه است و رفع آن همت تمام مسوولان را مي‌طلبد.  فقر اقتصادي موجود در جامعه نيز به فقر فرهنگي برمي‌گردد.  ملت ايران از نظر تاريخي از يك تمدن و فرهنگ برجسته‌اي در دنيا برخوردار است و فرهنگ غرب جز انحطاط، ابتذال و منكرات چيزي ندارد.

ما فرهنگ غني داريم اما از فقر فرهنگي هم مي رنجيم. شايد بسياري از ارزش هاي فرهنگي دنيا را خيلي بهتر از ارزش هاي فرهنگي خودمان بلد باشيم. بياييد صادقانه دنبال اين پاسخ بگرديم كه چرا فرهنگ خودمان جا نمي افتد و تا غافل مي شويم همه چيز به ابتذال مي رود. بسياري از ما شنيده ايم كه مي گويند فلاني جوان است، اين موسيقي جوانان است و اين جملات يعني بحث اصالت تعطيل و انتظار از جوانان بي معني. آخر اين يك توهين به جوانان است و اين كه آيا سطح فرهنگي جوانان ما اينقدر پايين است كه هر چي صادراتي است را بدون تعمق تقليد كنند.

 

سرمايه فرهنگي:

نظريه سرمايه فرهنگي توسط پير بورديو جامعه شناس فرانسوي ابداع شده‌است. سرمايه فرهنگي به تمرکز و انباشت انواع مختلف کالاهاي ملموس فرهنگي و نيز قدرت و توانايي در اختيار گرفتن اين کالاها و همچنين استعداد و ظرفيت فرد در شناخت و کاربرد اين وسايل گفته مي‌شود.

مي‌توانيم سرمايه فرهنگي را به عنوان يك دارايي تعريف كنيم كه مجسم‌كننده، ذخيره‌كننده يا تامين‌كننده ارزش فرهنگي علاوه بر هر گونه ارزش اقتصادي است كه مي‌تواند داشته باشد. همچون ديگر انواع سرمايه، مهم است كه بين موجودي‌ها و جريان‌ها ]خدمات، كالاها و جز آنها[ تمايز قائل شويم. موجودي سرمايه فرهنگي، كه به طور عام يا خاص توصيف مي‌شود، به كميت چنين سرمايه‌ئي در يك زمان مفروض اشاره مي‌كند و بر حسب واحد شمارش مناسبي از قبيل كميت‌هاي مادي يا يك ارزش‌گذاري تجمعي اندازه‌گيري مي‌شود. اين موجودي سرمايه‌اي به مرور زمان منجر به ايجاد جرياني از خدمات مي‌شود كه ممكن است براي توليد كالاها و خدمات بيشتري مصرف يا استفاده شود.

سرمايه فرهنگي به دو صورت وجود دارد. اولاً، ممكن است ملموس باشد، يعني به شكل بناها، محل‌ها، مكان‌ها، مناطق، آثار هنري مثل نقاشي‌ها و مجسمه‌ها، مصنوعات و نظاير آنها باشد. سرمايه فرهنگي شامل، اما نه محدود به، ميراث فرهنگي ملموس است. چنين سرمايه‌ئي شايد واجد همان ويژگي‌هاي ظاهري سرمايه مادي يا انساني باشد. مثل سرمايه فيزيكي (مادي) كه به وسيله فعاليت انساني به وجود مي‌آيد، براي دوره‌ئي از زمان مي‌پايد، اگر دوام نيابد مي‌تواند از بين برود، به مرور زمان موجب جرياني از خدمات شود، مي‌تواند از طريق سرمايه‌گذاري منابع جاري در توليد آن افزايش يابد، معمولاً مي‌تواند خريد و فروش شود و داراي ارزش مالي قابل اندازه‌گيري است.

ثانياً، سرمايه فرهنگي ممكن است ناملموس باشد، يعني به صورت سرمايه معنوي به شكل ايده‌ها، اعمال، عقايد و ارزش‌هايي باشد كه در يك گروه مشترك است. اين صورت از سرمايه فرهنگي به شكل آثار هنري از قبيل موسيقي و ادبيات نيز وجود دارد كه كالاهاي عمومي هستند. در اين معنا موجودي سرمايه معنوي مي‌تواند بر اثر بي‌توجهي از بين برود يا از طريق سرمايه‌گذاري جديد افزايش يابد. اين موجودي هم به مرور زمان موجب پيدايش جرياني از خدمات مي‌شود. هم حفظ سرمايه معنوي موجود و هم آفرينش سرمايه جديدي از اين نوع نيازمند منابع است.

در ادامه آنچه در باب مشکلات فرهنگي ما ايرانيان گفته شد، سعي خواهيم کرد راه حل هاي بلند مدتي براي ارتقا فرهنگي ايرانيان ارايه دهيم. پر واضح است که مشکلاتي که خود در طول زماني بسيار طولاني ايجاد شده است راه حل هاي سريعي ندارد. راه حل هاي ارايه شده در دو دسته بزرگ مقياس و ريزمقياس تنظيم شده است و بيشتر جامعه ايراني داخل ايران را در نظر گرفته است؛ چرا که جامعه ايراني مقيم خارج از کشور در طول  زماني نه چندان طولاني به جامعه ميزبان شباهت بسيار پيدا مي کند. منظور از راه حل خرد مقياس، راه حلي است که از طرف تک تک ما و تا حدي مستقل از ميزان قدرت اجتماعي ما، قابليت اجرا دارد و حوزه محدودي از انسانها را مي پوشاند. راه حل بزرگ مقياس، راه حلي است که از طرف قدرتمندان جامعه و در راس آن دولت قابليت اجرا دارد، که حوزه تاثير گذاري آن بالاست.

عوامل اصلي در ايجاد فقر فرهنگي:

1)      سلطه قوم خارجي با تمدن پايين تر و منافع متفاوت

ازديدگاه من اصلي ترين عامل توليد مشکلات فرهنگي ايرانيان، حملات بسيار گسترده اي بوده است که بر ايران در طول تاريخ  وارد شده است؛ حملاتي که به سلطه قومي بيگانه با منافع متفاوت و تامين اهداف آن قوم براي مدتي طولاني منتهي شده است. مهم ترين اين حملات، تهاجم هاي گسترده تيمور ، مغول و اعراب مي باشد که باعث تسلط قوم هاي جنگ جو و خشن براي مدتي طولاني بر ايران زمين شده است؛ استيلايي که متاسفانه گاه به صدها سال کشيده است. اقوامي که ذکر شد، بنا به شواهد تاريخي از تمدن کاملا پايين تري نسبت به ايرانيان برخورداربوده و نگاهشان به ايران به عنوان يک مستمعره بوده است، که هدفهاي بيشتر کوتاه مدت و نه دراز مدت آنان را تامين کند.

2)      توليد انبوه ترس و هراس

 لازمه چنين تاراجي، تسلط کامل بر مردم ايران بود و لازمه اين استيلاي، ايجاد به ميزان بسيار گسترده ترس بود. همين ترس و محافظه کاري است که به نوعي تا به امروز باقي است و يکي از ريشه اي ترين دلايل عدم پويايي فکري ما ايرانيان مي باشد. ترس و واهمه از آينده باعث مي شود که پويايي يک جامعه ضعيف تر شود و کمتر به سرمايه گذاري هاي بلند مدت فرهنگي روي بياورد و اين وقتي بيشتر به چشم مي آيد که بعد از دوران رنسانس، قسمتي از دنيا به شدت پويا شده بود. شکست هاي گسترده ايران از روسيه در آغاز حکومت قاجار نماد اين تفاوت حرکت در ايران و اروپا بود و يا وقتي در قرن بيستم، بسياري از کشورهاي شرق آسيا با تلاشي گسترده، سعي در بهبود شرايط جامعه خود داشتند، ايرانيان پيشرفت آنچناني نداشتند؛ که البته همان طور که بعداً خواهم گفت، يکي از دلايل ديگر ثبات اين عدم پويايي فرهنگي، کشف نفت در ايران بود.

مي توان ريشه مشکلات فرهنگي را از ديدگاه عدم درک و قبول مدرنيسم در ايرانيان هم بررسي کرد و قطعاً محافظه کاري و ترس از تغيير در ايرانيان، عامل اصلي رويارويي ايرانيان با مدرنيته و تفکرات مدرن علوم انساني است. اگر به مدرنيته به عنوان تفکري که به اصلاح ساختارهاي سنتي جامعه پرداخت، نگاه شود، قطعاً متوجه خواهيم شد که محافظه کاري و ترس از تغيير در ايرانيان، ريشه اکثريت مشکلات فرهنگي است. 

3)      تاثير فرهنگي قوم مهاجم

 جدا از مورد ذکر شده، تسلط يک قوم با فرهنگ پايين تر، بر کشوري، در طول زمان باعث نزول فرهنگي مردم آن کشور مي شود. با اينکه ايرانيان تاثير شگفت انگيزي بر اين اقوام مهاجم گذاشتند و خود فرهنگ اين اقوام را به شدت تغيير دادند، ولي اين ساده انگاري محض است اگر باور کنيم که اين اقوام مهاجم، خصلت هاي فرهنگي غلط و عقايد خود را به ايرانيان تحميل ومنتقل نکردند. بر اساس شواهد تاريخي، حتي اگر ايرانيان در قبول خصلت هاي غلط قوم مهاجم مقاومت مي کردند، به زور سرنيزه و در طول زمان، قوم مهاجم عقايدش را به ايرانيان تحميل مي کرده است. اين جا لازم است که يادآوري کنم که زمان تسلط اين اقوام گاه به صدها سال مي کشيده است يعني چندين نسل متمادي در معرض يک فرهنگ پايين ترقرار مي گرفت و در طول زمان شباهت هايي به حاکمان خود پيدا مي کرد.

4)      توليد فاصله شديد طبقاتي

اقتصاد نفتي باعث مي شود که فاصله طبقاتي در جامعه به شدت افزايش يابد. در کشورهاي غير نفتي که اقتصاد کشور با پول ماليات مردم مي چرخد، درصد ماليات پرداختي بين غني و فقير معمولاً متفاوت است. به طور مثال اين درصد مي تواند براي اقشار کم درآمد جامعه صفر و براي اقشار ثروتمند جامعه گاه به سي يا حتي چهل درصد (در اقتصادهاي بسيار چپ) هم برسد. جدا از اين معمولاً يک نوع ماليات منفي براي بيکاران و تهيدستان به صورت کمک هاي مالياتي وجود دارد که بسته به نوع حاکميت، ميزان و دوره زماني پرداخت آن، متفاوت است. بديهي است که تفاوت درصد مالياتي، به نوعي توازن اقتصادي در جامعه توليد مي کند و توازن اقتصادي، موجب توازن فرهنگي مي شود. وقتي اختلاف طبقاتي در جامعه اي زياد شود مردم از لحاظ فرهنگي هم به شاخه هاي بسيار مختلفي تقسيم مي شوند، چرا که آنان که پول دارند به امکاناتي دسترسي دارند که موجب ارتقا فرهنگي آنان مي شود در حالي که بخش ديگري از جامعه، بودجه اي براي اين کارها ندارد. اين اختلاف فرهنگي خود باعث مي شود که توده مرفه جامعه هم آنچنان که بايد رشد نکند. دليل آن هم اين است که اين قشر در جامعه اي زندگي مي کنند که اکثريت به گونه اي ديگر و بسيار متفاوت فکر مي کنند و اين قشر نمي تواند از يک ميزاني بيشتر، با باقي جامعه متفاوت باشد، چون منزوي مي شود و منافع اجتماعيش به خطر مي افتد. اينجا جا دارد که اشاره کنم که با توجه به فرهنگ و اوضاع اجتماعي فعلي ايران، من يک سيستم اقتصادي چپ اروپايي را به هيچ وجه براي ايران توصيه نمي کنم. چون بر اين باورم که تقليد سيستم مالياتي يک اقتصاد چپ اروپايي (مثلاً آلمان يا سوئد) براي ايران، باعث کاهش شديد توليد ثروت در ايران مي شود و جدا از آن، با  توجه به سيستم اجتماعي ايران، امري غير ممکن است.

 همچنان که انسان از قرباني کردن حيوانات باکي ندارد، وقتي فاصله طبقاتي در جامعه به شدت افزايش يابد و اقليتي هر چه اراده کنند را داشته باشند ولي عده اي حتي غذا و پوشاک کافي براي يک زندگي بسيار عادي را نداشته باشند، ديد اين دو دسته به هم، مثل ديد يک گونه به گونه ديگر مي شود. نتيجه اين نوع نگاه اين مي شود که مرفه از استثمار گرسنه باکي ندارد و گرسنه هم از آسيب رساندن به مرفه، عذاب وجداني حس نمي کند. نتيجه اين امر، توليد ناامني و بي ثباتي در جامعه است و نتيجه اين ناامني محافظه کاري مردم است. به طور مثال وقتي عده قابل ملاحظه اي از جامعه به خاطر عمدتاً مشکلات مالي، توانايي رفع نياز جنسي خود را ندارند و آموزش هاي لازم را هم نديده اند، امنيت جنس زن در همه طبقات اجتماعي پايين مي آيد و نتيجه اين ناامني ، محدود شدن جنس زن و عدم تبلور بلوغ احساسي و اجتماعي او مي شود. عدم ارتقا فرهنگي زن به عنوان پرورش دهنده نسل بعد در نقش مادر، فقر فرهنگي نسل بعد را نيز در پي دارد. 

5)      آب و هوا و فرهنگ

يکي از عوامل شکل دهنده فرهنگ ها،  آب و هوا مي باشد. من در اين جا قصد ندارم به آب و هوا به عنوان عامل ايجاد رفتار هاي غلط نگاه کنم؛ بلکه به عنوان يک عامل اصلي توليد فرهنگ نگاه مي کنم که نکات مثبت و منفي خود را در پي دارد. آب و هوا به طرق بسيار بر فرهنگ ملتي در طول تاريخ اثر مي گذارد که از ديدگاه من مهم ترين آنها عبارتند از: تاثير نسبي گرما در پر رنگ تر شدن هويت جنسي مرد و اثرات فراوان آن در نقش زن در جامعه، کمبود آب و مساله مديريت آن، تاثير آب و هوا بر سيستم رفت و آمد آدم ها و کلاً برهم کنش طبيعت و انسان به صورت سخت يا ساده کردن زندگي.

براي درک بهتر اگر به کشورهاي اروپايي بنگريم، کشورهاي شمالي اروپا داراي مردماني سرد تر، قانون گراتر، باافکاري ليبرال تر و زناني قوي تر درعرصه اجتماعي، نسبت به جنوب اروپا هستند. اوج اين مساله در کشورهاي اسکانديناوي و آلمان ديده مي شود که زنان در عرصه هاي حکومتي فعال، دولت ها چپ گرا، برهم کنش هاي انساني خشک تر و منطقي تر و آمار جرم و جنايت، پايين است. عده اي بر اين عقيده اند که با گرم شدن هوا، هويت جنسي مرد پر رنگ تر و خشونت او افزايش، و زمينه هاي تسلط مردان بر زنان فراهم تر مي شود. جدا از اين با گرم شدن هوا، انسان ها از لحاظ اجتماعي گرم ترو به برخوردهاي نزديک تر، علاقه مند تر مي شوند و زمينه رابطه هاي عاطفي قوي تر و در کنار آن برخوردهاي خشن تر به وجود مي آيد. جدا از آن خشکي آب و هوا هم به گونه هاي ديگر مي تواند بر رفتارهاي ملتي اثر بگذارد. کمبود آب معمولاً نياز به يک حاکم مقتدر، جهت مديريت آب را بالاتر ميبرده است. ولي نکته مهم اين است که به نظر مي آيد اين تاثيرات با مدرن شدن بشر در حال کمرنگ شدن است.

6)      تاثير آب و هوا در افزايش عقب افتادگي فرهنگ جنسي

مسلماً آب و هواي به نسبت گرم و خشک ايران خصايص فرهنگي مرتبط با خود را به همراه داشته است که قسمتي مطلوب و قسمتي نامطلوب از لحاظ کارايي اجتماعي مي باشد. ولي شايد برجسته ترين تاثير آب و هوا را در فرهنگ ايران، آن هم نه به عنوان عامل اصلي، کمک به عقب افتادگي فرهنگ جنسي در ايران دانست. فرهنگي که به زن نه به عنوان يک فرد مشابه مرد، بلکه بيشتر به عنوان تامين کننده نيازهاي مرد نگاه مي کند. جدا از آن آب و هوا مي تواند درشکل گيري روحيه طغيان گر و قانون گريز ما ايراني ها هم موثر باشد، با اينکه باز عامل اصلي ايجاد اين رفتار نيست. براي مثال، در شمال کشور ايران که هوا معتدل و مرطوب است شاهد قدرت يافتن زن در اجتماع هستيم. قدرتي که شامل افزايش مديريت زن در خانه  و حضور گسترده و ملموس او در جامعه ( به طور مثال حضور فعال در کشتزارها با لباس هاي شاد)، مي شود.  جدا از اين ابزارهاي کنترلي مرد همچون غيرت، که معمولا يک مالکيت شديد يک طرفه مرد بر زن است، در شمال کشور ضعيف تر از جاهاي ديگر ايران است و جالب اين جاست که اين رفتار مترقي از طرف اکثر باقي جامعه ايران از طريق توليد فکاهي به سخره گرفته مي شود.  و يا در جهتي مخالف در سيستان و بلوچستان و جنوب کشورکه آب و هوايي به شدت گرم دارند، چند همسري رايج تر، پوشش زنان سخت گيرانه تر و خشونت عليه زن به اسم غيرت بالاتر است.  رفتارهاي خشونت آميز نسبت به زن مسلماً به کاهش آزادي زن منجر مي شود و واضح است که عدم حضور فعال در جامعه و کاهش تنوع روابط انساني منجربه عدم تبلور بلوغ کامل احساسي و اجتماعي زن مي شود. همان طور که در قسمت قبلي هم بيان شد عدم ارتقا فرهنگي زن به عنوان پرورش دهنده نسل بعد در نقش مادر فقر فرهنگي نسل بعد را در پي دارد که اگر دقت کنيم عامل اصلي انتقال بسياري از خرافات و عقايد غلط ، خود مادران هستند و نکته تلخ اين است که خود بسياري از عقايد غلط غير علمي در مورد جنس مؤنث رو به نسل بعد منتقل مي کنند و در نتيجه اين حلقه معيوب ادامه پيدا مي کند.

 

الف) راه حل هاي خرد مقياس براي اعتلاي فرهنگي جوامع ايراني

مخاطب اصلي من در اين بخش با اينکه غالب جامعه ايراني را شامل مي شود ولي بيشتر خطاب به ايرانياني است که به دلايل مختلف از جمله، دسترسي به امکانات بالاي فرهنگي، تيزبيني در مسايل اجتماعي، دانايي بالاتر در زمينه هاي علوم انساني و يا داشتن تجربه زندگي در خارج از ايران، درک بهتري از مشکلات فرهنگي رايج در ما ايرانيان دارند. با اين حال ميانه جامعه، هم که تا حدي درک از مشکلات دارد با اينکه شايد آنچنان مسايل را ريشه اي نبيند، هم مخاطب اين بخش هستند.  هميشه سوال اصلي براي روشنفکران ايراني که بيش از ژست گيري ، قصد موثر بودن داشته اند، اين بوده است که چگونه مي توانند بيشترين تاثير را در جامعه داشته باشند. براي درک بهتر به مثال روي مي آورم؛ مشابه اين مساله وقتي است که انسان نيکوکاري مي خواهد پول خود را صرف کار خير کند. دو راه اصلي وجود دارد. يکي دادن ماهي به معناي برآوردن غذاي روزمره انسان محتاج و يا ياد دادن ماهيگيري به معناي ياد دادن روش هاي کسب مهارت و به دست آوردن شغل است، که قطعاً دومي کاري سخت تر و پيچيده تر است. و باز در مرحله بعد سوال اين است، که چه کسي مستحق تر براي گرفتن ماهي و يا براي يادگرفتن ماهي گيري، مي باشد.

1)      خرد کردن محافظه کاري فکري

همان طور که در قسمت دلايل عدم ارتقاء فرهنگي ما ايرانيان گفته شد، ريشه اصلي اکثريت مشکلات فرهنگي ما ايرانيان محافظه کاري فکري است. اينکه درک مفاهيم مدرنيته اين قدر در ايرانيان ثقيل مي نمايد و سنت در تار و پود فکري ايرانيان ريشه دوانده است، دليلي جز محافظه کاري فکري ندارد. اگر مقاله قبلي مشکلات فرهنگي ما ايرانيان را خوانده باشيد، به ياد داريد که مشکلات را من به پنچ دسته اصلي تقسيم کردم: ۱. عدم تبلور بلوغ احساسي در ما ايرانيان، ٢. محافظه کاري فکري و رفتاري، ۳. ايده آل گرايي و عدم اعتماد به نفس، ۴. تفکر طبقاتي و عدم توجه به آزادي هاي فردي  و ۵.عدم درک روح قوانين جامعه مدرن. حال من در اين قسمت راه حل هر قسمت را بر اساس کاهش دادن ترس و محافظه کاري ارايه مي دهم. البته در کنار مساله ترس، به مساله ايده آل گرايي غيرعقلاني ما ايرانيان هم خواهم پرداخت. 

محافظه کاري فکري و رفتاري

ريشه اي ترين خصلت فرهنگي ما ايرانيان که منجر به عدم پويايي ما در طول تاريخ چند صد ساله اخير شده است، ترس ما از تغيير و پذيرش انديشه هاي جديد است. اگر بتوانيم اين ترس را نابود کنيم، شايد توانسته باشيم که ريشه اصلي همه مشکلات را بخشکانيم . مهم ترين راه ضعيف کردن ترس، نشان دادن غير منطقي و غير عقلاني بودن آن ترس است. اگر ما بتوانيم به نحو صحيح، نتايج تفکرات مترقي اجتماعي را در جوامع غربي به مردم نشان دهيم، شايد بتوانيم تا حدي مردم را قانع کنيم که اين همه ترس بي جا است.

2)      نفوذ در لايه هاي پايين

اينکه بشينيم با هم بحث روشنفکري کنيم و در حين بحث، نظرات خود را تصحيح و تقويت کنيم  مسلماً نياز تک تک ماست ولي نياز جامعه ايران امري فراتر از اين است. همان طور که گفته شد فاصله طبقاتي ناشي از اقتصاد مريض نفتي، جامعه ايران را شبيه به مخلوطي از چندين مايع کرده است که در هم حل نمي شوند و جرم حجمي هاي به شدت مختلفي دارند و روي هم سوارند. همه جوامع به نوعي شبيه اين مخلوطند، ولي تفاوت جرم حجمي هاي اين لايه ها در مخلوط ، آن قدر بالا نيست و کنار آن هم لايه ها به اين ضخامت نيستند و در نتيجه ارتباط پيوسته تري با هم دارند. اگر مي خواهيم ساختار هرمي خوبي در جامعه داشته باشيم که افراد دانا و توانا در صدر آن قرار گيرند بايد سعي کنيم که بين لايه هاي اجتماعي در ايران به نوعي نقب بزنيم. اين حرف به اين معنا است که سعي کنيم قسمتي از افکارمان حتي به ميزان کم را به لايه هاي پايين تر اجتماع منتقل کنيم و به آنان به ديد آدم هايي که اين حرف ها را نمي فهمند نگاه نکنيم. اين وظيفه ماست که به زبان آن ها با آنها ارتباط برقرار کنيم و لازمه چنين کاري در بسياري از اوقات اين است که سعي کنيم از ژست گيري پرهيز و به جاي اينکه سعي کنيم با افکار و اطلاعاتمان خودنمايي کنيم، هدف اصلي خود را بر اين مبنا بگذاريم که اين اطلاعات و افکار را به مخاطب خود منتقل کنيم. اين مخاطب مي تواند راننده تاکسي، کارگر کارخانه، بقال سر کوچه و يا اقوام نزديک ما باشد. براي مثال وقتي راننده تاکسي از يک رفتار اجتماعي گلايه کرد که از نظر شما ايرادي در آن وجود دارد و ريشه در تفکر سنتي او دارد، با پرسيدن دلايل او و بعد صحبت سر استدلال او، سعي در اصلاح هنجارهاي فرهنگي او کنيد.

 

ب) راه حل هاي کلان

منظور از راه حل کلان، راه حلي است که از طرف دولتمردان و يا افرادي که حوزه گسترده اي از انسانها را مديريت مي کنند يا در حوزه گسترده اي از انسانها نفوذ دارند، قابليت اجرا دارد. مسلماً تصميم صحيح چنين افرادي نقش گسترده تري در اصلاح فرهنگ عمومي دارد ولي اين تصميمات براي شکل گرفتن نبايد در فاصله بسيار زياد با مرکز ثقل باور عمومي باشد و اين بدين معنا است که در کنار تصميم آنان، روشنفکران و مصلحان جامعه به صورت خرد، بايد به وظايف اجتماعي خود عمل کنند.

1)      گسترش وسايل ارتباط جمعي و افزايش ارتباط با فرهنگ هاي گوناگون

همان طور که گفته شد، بايد به گونه اي عمل شود که مردم ايران با فرهنگ هاي کشورهاي مختلف آشنا شوند و اين کار، بايد به صورتي منصفانه و بدون پيش داوري صورت گيرد. براي انجام چنين امري، مجموعه کارهاي زير مي تواند صورت گيرد.

آشنايي با تاريخ و فرهنگ کشورهاي مختلف در دروس مدارس: جاي خالي آشنايي با تاريخ و فرهنگ کشورهاي مختلف جهان، بالاخص اروپا، در کتب تاريخ مدارس ايران به شدت حس مي شود. اين کمبود در دبيرستان در شاخه هاي رياضي فيزيک و علوم تجربي به شدت شديد است، جايي که کمتر دانشجويي از روند فرايند هاي تاريخي و ظهور مدرنيته آگاه است. جا دارد به  تعداد کتاب هاي درسي تاريخ افزوده شود (که در بسياري از کشورهاي اروپايي نسبت به ايران، بيشتربه آن مي پردازند) و همچنين محتواي اين کتاب ها مورد بازنگري قرار گيرد و قسمتي ازاين کتابها به تاريخ جهان، بالاخص تاريخ اروپا بعد از رنسانس، که به نوعي سرمنشا دنياي مدرن است، اختصاص يابد. جدا از مورد ذکر شده، در مرحله بعد و اگر امکاناتش فراهم بود شايد بهتر باشد در کتاب هاي جغرافيا و اجتماعي، بيشتر از آداب و رسوم کشورهاي ديگر گفته شود. در کنار دولت، مدارس و موسسات خصوصي نيز مي توانند با برپايي دوره ها و سمينارهايي به ارتقا دانش عمومي در مورد تاريخ و فرهنگ کشورهاي مختلف بپردازند. به طور مثال در موسسات آموزش زبان، در کنار آموزش زبان، مي توان تا حد ممکن دانشجويان را با فرهنگ کشورهاي صاحب زبان مربوطه، آشنا کرد.

2)      گسترش اينترنت

يکي از راه هاي امکان آشنايي دادن با فرهنگ هاي مختلف ، گسترش اينترنت است. گسترش اينترنت بدون محدوديت مي تواند راه را براي ورود افکار متفاوت به کشور باز کند. وجود صدها هزار وبسايت و وبلاگ فارسي امکان انتخاب را به کاربرهاي اينترنتي ايراني مي دهد. نگراني از دسترسي نوجوانان به پورنوگرافي در اينترنت مي تواند با آموزش نرم افزارهاي کنترلي به والدين تا حد قابل ملاحظه اي حل شود و کلاً کنترل اينترنت جوانان، به عهده پدر و مادرها و مسؤولان مدارس باشد. در کنارايجاد تسهيلات، دولت مي تواند با وضع قوانين اينترنت، زمينه را براي حفاظت از حريم شخصي و تسهيل تجارت الکترونيک ، فراهم نمايد؛ که افزايش درآمد کارهاي اينترنتي، توسعه اينترنت را نيز در پي دارد. جدا از اين، بخش خصوصي نيز مي تواند تسهيلاتي براي کارکنان خود در دسترسي به اينترنت چه در خانه و چه در محيط کارايجاد کند.

3)      پخش و توزيع فيلم هاي فرهنگ هاي گوناگون و همچنين ايجاد تلويزيون هاي خصوصي:

در ايران متاسفانه فيلم هاي خارجي با تغيير در تلويزيون پخش مي شود. اين تغيير به دو صورت روي مي دهد. يک، حذف قسمتي از داستان فيلم و دو، با دوبله کردن فيلم به سبک فرهنگ ايراني است. يعني بيننده به اين علت که داستان فيلم عوض شده است و همچنين اينکه دوبله گر به شدت با لحن خودش تداعي کننده فرهنگ ايران است، متوجه فرهنگ پشت جريانات فيلم نمي شود. جدا از اين چه فيلم هاي خارجي که از تلويزيون پخش مي شود و چه آنچه توسط مردم دست به دست مي شود، اکثريت، فيلم هاي توليدي آمريکا هستند و جاي خالي فيلم هاي اروپايي و آمريکاي لاتين به شدت محسوس است. جدا از اين با کمک به خصوصي سازي تلويزيون، مي توان پويايي بيشتري در محصولات فرهنگي تلويزيون ايجاد کرد و قدرت انتخاب به بينندگان داد. 

4)      تسهيل توريسم:

هم اکنون ايران با داشتن جاذبه هاي بي نظير تاريخي، نتوانسته است تعداد قابل ملاحظه اي گردشگر خارجي به ايران جذب کند. در صورتي که شرايط به گونه اي باشد که گردشگرهاي فراواني به ايران جذب شوند آنان فرهنگ خود را به ايران مي آورند و اين شانس براي توده مردم فراهم مي شود که بدون واسطه با فرهنگ هاي کشورهاي ديگر آشنا شوند.

در کنار اين امر، هم اکنون هم به دلايل مالي و هم سخت گيري هاي ويزايي اکثريت کشورها نسبت به ايرانيان، امکان سفر با مقاصد توريستي براي ديدن کشورهاي مترقي دنيا براي اکثريت جامعه ايران وجود ندارد. يک ايراني براي ورود به همه کشورها، به جز معدود کشورهايي چون ترکيه، احتياج به ويزا دارد که همين، خود به عنوان مانعي گسترده در مسافرت خارجي ايرانيان خودنمايي مي کند.

با اينکه غالب مطلب، در مورد جامعه ايران بود ولي راه حل هاي خرد ارايه شده، براي جوامع ديگر ايراني مقيم خارج کشور هم قابل اجراست. همان طور که قبلا گفته شد، ريشه بسياري از مشکلات جوامع ايراني، فرهنگي است. با ارتقا فرهنگي ايران، زمينه براي پيشرفت همه جانبه ايران در همه زمينه ها، از جمله زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي فراهم مي گردد. راه حل هاي گفته شده، بالاخص در بخش ريز مقياس، از طرف اکثريت خوانندگان اين مقاله قابليت اجرا دارد. جا دارد که با انجام وظايف اجتماعي خود نسبت به باقي جامعه ايراني پيرامونمان، زمينه را براي اعتلاي هويت ايراني، فراهم نماييم.


نتيجه بحث:

تئوري اجتماعي در جامعه شناسي در حيطه داروينيسم اجتماعي توجيه کننده سيکل فقر است. لذا تهيدستان از نظام ارزشي خاصي برخوردارند. تئوري فرهنگ اعتقاد دارد که تهيدستان همچنان در فقر بسر خواهند برد چون دچار جهل و تعارض و طمعکاري هستند. صفاتي که خود به خود از نسلي به نسل ديگر منتقل مي گردد، لوئيس مي خواهد فقرا را از افراد مشروع متمايز نمايد زيرا زندگي آنان در فقر سپري شده و براي تشريح اينکه فقر خود نوعي زندگي است پس بايستي از فرهنگ فقر سخن به ميان آورد. جامعه در فقر فرهنگي دچار حاشيه نشيني، بيچارگي و انزوا مي شود و فرد در کشور خود احساس غربت مي کند زيرا نهادهاي موجود از منافع و احتياجات او دفاع نمي کند، از طبقه اجتماعي خود غافلند و به شباهت مشکلات خود با ساير فقراي کشورهاي ديگر بي توجهند و اينکه تئوري فرهنگ فقر در فرهنگ عامه جايگاه خاص خود راداراست. فقر زائيده دو عامل تعيين كننده يعني كمبود و مالكيت است. در بسياري از جوامع امكانات مادي، فرهنگي بطور مساوي بين افراد تقسيم نشده و نميشود. بنابراين در سلسله مراتب اجتماعي عده اي توانگر و عده اي مستمند بوجود مي آيد. بهمين مناسبت از زمانهاي دور عوامل اقتصادي يكي از اساسي ترين علل بيماري اجتماعي بشمار مي آيد در قانون اساسي اصل سوم بند 12 مي بينيم كه " پي ريزي اقتصاد صحيح عادلانه بر طبق ضوابط اسلامي جهت ايجاد رفاه و رفع فقر و بر طرف ساختن هر نوع محروميت در زمينه هاي تغذيه - مسكن-كار و بهداشت و تصميم بيمه بايستي گام برداشته شود. در رابطه با مفهوم فقر مي بينيم كه فقر بستگي به شرايط زماني ، مكاني و شرايط مختلف جوامع و معيارهاي خاص خود را دارد. بسياري از كجروي هاي مانند روسپيگري، گدائي، دزدي، بيماريهاي رواني و الكليسم زائيده اثرات اقتصادي و اجتماعي فقر است. عواملي مانند رشد جمعيت، گراني، عدم امكانات رفاهي، فرهنگي، بهداشتي، در روستاها كه منتج به مهاجرت مي شود. سياستهاي استعماري ، برنامه ريزي غلط اقتصادي و اجتماعي باعث بروز فقر مي شود.

 

فهرست منابع و ماخذ:

- آتال، يوکش؛ اوين، الس. فقر و مشارکت در جامعه مدنی. ترجمه ايرج پاد، تهران: سروش، 1379

- افروغ، عماد. چشم اندازی نظری به تحليل طبقاتی و توسعه. ت‍ه‍ران‌: م‍وس‍س‍ه‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ و دان‍ش‌، ۱۳۸۰.

- الهي، همايون. امپرياليسم و عقب ماندگي. تهران: قومس، 1372

- پيران، پرويز. فقر و جنبشهاي اجتماعي در ايران. فصلنامه رفاه اجتماعي سال پنجم شماره 18، پاييز 1384.
- رفتارهای فرهنگی ايرانيان. دفتر طرحهای ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران: 1383

- فضاهای فرهنگی ايران. دفتر طرحهای ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران: 1382

- لابن، ژان. جامعه‌شناسي فقر. ترجمه جمشيد بهنام، تهران: انتشارات خوارزمي، 1383

- لهسايي‌زاده، عبدالعلي؛ عبدالهی، احمد. جامعه‌شناسي جهان سوم. شيراز: انتشارات نويد شيراز، 1381
- لوئيس، اسکار. فرهنگ فقر و شناخت آن. ترجمه رجبعلي حاسبي، تبريز: انتشارات نوبل، 1356

- مارک هنری، پاول. فقر، پيشرفت و توسعه. ترجمه مسعود محمدی، تهران: وزارت امور خارجه، 1374

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 15:17  توسط باقرغلامي  |