تولدی نو
یه زمونی نوجوان بودیم . عشقمون این بود که سبیل داشته باشیم و قیافه مون مثل مردها باشه .
قُلدُری میکردیم و داد و فریاد میزدیم . مثل لاتها راه میرفتیم و لات بازی در می آوردیم .
و خیلی کارهای دیگه انجام می دادیم تا مردم فکر کنند ما هم بزرگ شده ایم .
با اینکه هنوز وقت بچگی و بچه بازی بود اما نمی دونستیم که چگونه باید از این نعمت بزرگ الهی استفاده کنیم .
فکر میکردیم که باید حتما خیلی زود مرد بشیم .
یک سال انتظار می کشیدیم که روز تولدمون برسه و همه بفهمند که بزرگتر شده ایم .
گذشت و رسیدیم به آغاز دوره جوانی .
حالا دیگه سبیل هم داشتیم و جزو مردها حساب میشدیم .
اما باز هم جوان بودیم و هنگامه لذت بردن از شور جوانی .
همش می شنیدیم که از جوون و جوونی به بدی یاد میشه . جوون = جاهل ، نادان ، کم خرد ، بی تجربه و ...
این بود که سعی کردیم کاری نکنیم که مردم از آن به عنوان جوونی کردن یاد کنند .
شوخی و خنده تعطیل ، خوش گذرونی و تفریح ممنوع ، سر و صدا و مسخره بازی اصلا و ابدا ، و ....
بیست سال سن داشتیم ولی با سی ساله ها می پریدیم که مثلا کارهایی رو که اونها انجام میدن بکنیم و مردم بهمون نگویند جوون جاهل .
اون هم گذشت . رفتیم سربازی و بعد هم که کار و کار و خانواده و روزگار و ...
دیگه نه شور و شوق بچگی ، نه شادابی نوجوانی ، نه حال و هوای جوونی . و ما که همه اینها رو بخاطر بزرگ شدن و بخاطر حرف مردم از دست دادیم .
امروز وقتی چشم باز میکنی خودت رو توی جامعه ی گرگ صفت بزرگترها سرگردان می بینی و مثل آواره ها به دور خودت می چرخی .
اونهایی که یک روز میگفتند بزرگ شو حالا بخاطر بزرگ شدنت توی سرت میزنند .
البته نه صرفا بخاطر بزرگ شدنت بلکه بخاطر اینکه از نظر اونها بزرگ بودن شرایطی داره که اگه تو اون شرایط رو نداشته باشی محکومی و باید مجازات بشی .
وقتی بزرگ میشی :
باید از بوق سگ تا شغال خوان غروب دنبال دو تومن پول بدوی .
باید حتما یه جفت برای خودت داشته باشی و هر چه زودتر تولید مثل کنی .
دور عاطفه و احساسات و دوست و آشنا و فامیل رو باید خط بکشی .
عاطفه و احساست یعنی جرم و اگه از اون دم بزنی حتما مجرمی .
مرد بودن یعنی سفتی و سختی و دیوار
از روز و ماه و سال فقط باید تعطیلی ها رو بدونی برای اینکه یه ذره بتونی استراحت کنی .
تازه اگه اجازه داشته باشی .
سرما و گرما ، زمستون و تابستون ، محرم و رمضون میاد و میره و تو نمی فهمی که چی شد .
دلت برای بچگی تنگ شده ، برای نوجوون بودن میمیری ، برای جوونی کردن پرواز میکنی .
اما همه اینها دیگه ممنوعه ، حتی نباید بهش فکر کنی .
تا چیزی بگی یا کاری کنی مدت شناسنامه ای عمرت رو مثل چماق میکوبند توی سرت که ....
نه مسجد نه مدرسه ، نه دوست نه آشنا ، نه تفریح نه سرگرمی ، نه کتاب و نه دفتر
هیچ کدوم اینها نباید بیرون از چارچوب تعریف شده دنیای مسخره بزرگترها باشه
دیگه هیچی نداری و نباید داشته باشی
اگه داشته باشی جنایتکاری و مستحق عذاب
چند سالی میشه که دیگه دلت نمی خواد کسی روز تولدت رو به یادت بیاره .
اصلا دیگه دوست نداری که هر سال بهت یادآوری کنند که داری بزرگتر میشی .
دیگه از دنیای آدم بزرگها و قیافه آدم بزرگی بدت میاد .
امروز دیگه چپ و راست ریش و سبیلت رو میتراشی که یه کمی قیافه ات کمتر شبیه آدم بزرگها باشه .
حالا دیگه اون سالهای خوب عمر رو از دست دادی و باید حسرتش رو بکشی .
امروز دیگه دوست نداری کسی ازت بپرسه که چند سالته ؟
چون نصف این سالها رو هم زندگی نکردی .
تازه میفهمی که وقتی جوون بودی و بزرگترها از جوونی کردن بد میگفتند ، در واقع می خواستند یه جورایی احساس حسادتشون رو مخفی کنند .
تازه میفهمی که وقتی بهت میگفتند بزرگ شو یعنی اینکه خودشون از بزرگ بودن متنفرند .
امروز میفهمی که این سن نوشته شده توی شناسنامه در واقع ضخامت تنه درختی رو نشون میده که فقط به درد بریدن و تکه تکه شدن میخوره .
تازه میفهمی که بزرگی فقط مخصوص خداست و همه اونهایی که فکر میکنند بزرگ شده اند ، در واقع عمر خود را تلف کرده اند .
ولی هزاران هزار سپاس خداوند بزرگ را که باز همین را فهمیدی .
چون خیلی ها هستند که تا آخر عمر هم نمی فهمند و چون ماهی شب عید توی دنیای کوچک شیشه ای شان ( که فکر میکنند اقیانوسی عظیم است ) غوطه ورند .
-------------
و امروز من به شکرانه بیدار شدن از این خواب غفلت ، تصمیم گرفته ام که آنطور که باید زندگی کنم .
امروز باز هم سال 89 را که آغاز سالی جدید است جشن میگیرم و از این پس هم بچگی می کنم و هم جوانی . و هیچیک از اینها را گناه نمی پندارم .
چون نعمتهایی است که خداوند به من ارزانی داشته و اگر از آن استفاده نکنم ناسپاسی کرده ام .
خداوندا ای خالق بزرگ
یاری کن تا این زندگی دوباره را با تمامی بچگی ها و جوانی هایش و با همه نعمتهایی که برایم مقرر کرده ای ، آنطور که رضایت تو در آن است پیش ببرم .