شناخت برای سازمان جامعه ضروری و لازم است. عمل انسان تا درجه زیادی نتیجه یک شناخت است و قدرت می تواند بر اساس برتری دانش (شناخت ) باشد.
مانهایم با نگاهی گذرا به ریشه و اصل شناخت در متن اجتماعی ، مطرح کرد که هیچ فردی به تنهایی با جهان مواجه نمی شود و در تلاش برای رسیدن به حقیقت ، بواسطه اطلاعات بدست آمده از طریق تجربه ، یک جهان بینی برای خود می سازد تعریف صحیح تر این است که شناخت از اول ، یک فرایند همکاری زندگی گروهی است که در آن هر کس شناخت خود را در چارچوب یک سرنوشت مشترک ، یک فعالیت مشترک و غلبه کردن بر مشکلات مشترک ، آشکار می سازد.
جامعه شناسی شناخت ، به صورت گسترده ؛ مطالعه شرایط اجتماعی تاثیر گذار بر شناخت و اعتقاد انسان تصور می شود، شامل بسیاری از آثار کلاسیک در جامعه شناسی می شود مانند ایدئولوژی مارکس ، جامعه شناسی دین ماکس وبر و امیل دورکیم و بیشتر آثار جورج زیمل.
مانهایم ، شروع به تعمیم دادن جهت یابی (سوگیری ) برنامه ای مارکس برای تحقیق درباره ارتباط – فلسفه با واقعیت کرد. می توان شیوه شناخت مانهایم را بر حسب مجموعه ای از چند تصور اصلی که در تمام آثارش دنبال کرد ، به تصویر کشید. این ایده که تمام تفکر انسان یک فعالیت جمعی است ، می تواند مهم ترین پیش فرضهای نظری باشد. فرهنگ جمعی به عنوان نیرویی نگریسته می شود که به اعتقادات و تحربه های تک تک افراد شکل می دهد تمام تفکر انسان ، نتیحه متن احتماعی است که در پاسخ به شرایط خاص اجتماعی ، گسترش پیدا کردند و به خاطر این تصور شناخت را می توان در رابطه با و با در نظر گرفتن تاثیر عوامل اجتماعی مانند موقعیت اجتماعی - اقتصادی ، طبقه و موقعیت اجتماعی- تاریخی درک کرد.
پیش فرض دیگر مربوط این است که افکار – عقاید – ایده ها ، محصور به زندگی تاریخی و ساختار اجتماعی اند این افکار ، عقاید و ایده ها به طور غیر قابل باوری ،به تجربه روزمره پیوند خورده اند و شناخت را نمی توان خارج از این شرایط وجودی درک کرد.در این بافت ، ایدئولوژیها را می توان مانند ساختارهای تصور کرد که ساختاری به این تجربه ها می دهند ؛سبکهای مجزا و مشخص تفکر که با یک جهت یابی جمعی ، واقعیت هر روز مطابقت می کنند نتیجه ساختارهای ایدئولوژیکی هستند بنابراین تفکر انسان از لحاظ موقعیتی نسبی است.
مانهایم این تئوری را مطرح ساخت که تمام شناخت ، حتی حقیقتها محصول محیط اجتماعی – تاریخی بودند که از آن بوجود آمدند. مانهایم با گسترش دادن توجه مارکس به طبقه های اجتماعی در تعارض ، به عنوان تعیین کننده ی نظامهای فکر ، تنش بین نسلهای تاریخی را زیادتر کرد.عضویت در یک نسل ، موقتاً دسترسی فرد را به بخشی از فرایند تاریخی ، محدود می کند از این رو به خاطر این تنش تاریخی ، ممکن است نظامهای متضاد فکری به وجود آیند.
در مقابل تاکید مارکس مبنی بر این که طبقه حاکم غالب می شوند ، مانهایم قشر خاصی از روشنفکران نامصمم را مطرح کرد که از طبقات مختلف با جهان بینی های متضاد آمده اند. نظام متفاوت فکر برای طبقه نخبگان یا گروهها ایدئولوژیها هستند که چهره وضعیت فعلی را می سازند این ایدئولوژیها ، جهان بینی تحریف شده هستند که به واقعیت های جدید که تجربه هر روز را به چالش می کشند ، توجه نمی کنند در واقع نظامهای متفاوت ، نتایج تنش و تضاد در یک جامعه هستند. تئوری مانهایم ، یک رویکرد منظم یافته و قاعده مند نیست این نظریه بیشتر مجموعه ای از پیشنهادات است که اغلب به سبک تعاطی افکار (طوفان ذهنی) مطرح شد.
منبع : ترجمه ای از مقاله جامعه شناسی شناخت کارل مانهایم از ویکی پدیا.