نگاهی بر دیدگاههای مانهایم واشتارک

 

در دیدگاههای مانهایم تاحدودی نظریه های فلسفی وجود دارد.او تلاش کرد برد معرفت شناسی تحصل گرا را به قلمرو علم طبیعی محدود کند وهمچنین معرفت شناسی نسبت گرای بدیلی برای تفکر اجتماعی – تاریخی که تعین وجودی دارد طراحی کند.اواین مسله را طرح کرده است که معرفت شناسی قدیمی ،حتی برای علوم طبیعی پیشرفته نیز به طور کامل مناسب نیست.

اما در نگاه اشتارک،جامعه شناسی معرفت ،مناقشه ای در یباب منزلت دانش علمی مطرح نیست .اشتارک با بیان آنچه که وی فرضی ضروری در باب جهان مادی تلقی می کند – دوام جوهری آن- آغاز می کند. به اعتقاد اشتارک چون واقعیات طبیعیت،خارج از اختیار بشرند،محتوای هرگزاره ای که چنین واقعیاتی رابیان می کند،نمی تواند تحت تاثیر عوامل اجتماعی قرار گیرد . اشتارک معتقد است که این حقیقت مایه خوشحالی است که جریانهای اصلی در جامعه شناسی معرفت ،درتمامی امور اساسی با توصیفی که او از علم می دهد توافق دارند.

نگاهی بر دیدگاههای مانهایم در جامعه شناسی شناخت

به نظر می رسد ، مانهایم می خواهد زمینه را برای فوکو فراهم کند یعنی جامعه شناسی پست مدرنیسم .

دیالکتیک قدرت ومقاوت مانهایم زمینه را برای جامعه شناسی شناخت پست مدرنیسم فوکو فراهم کرده است.

اهداف مانهایم دغدغه های سیاسی وفرهنگی است . زندگی اجتماعی چه تاثیری بر شناخت دارد . شناخت از ذهن بر نمی گیرد از جامعه بر می گیرد اما این ساختاراجتماعی  خیلی گسترده است . به نظر مانهایم جامعه شناسی شناخت به اداره صحیح تر جامعه بر مبنای آگاهی می پردازد در نظریات مانهایم نسبی گرایی وجود دارد .به اعتقاد او یک نسبی گرایی وجود دارد شناختها همه حقیقتی دارند اما یک حقیقت وجود دارد که این شناختها از آن نشات می گیرد برخلاف پست مدرنها که می گویند اصلا حقیقتی وجود ندارد به تعداد آدمها حقیقت زندگی وجود دارد .

به نظر مانهایم ایدئولوژی واتوپیا از درون جهان بینی ها وجود دارد . مانهایم می خواهد یک جامعه شناسی فرهنگ را پایه ریزی کند ومعتقد به لیبرال دموکراتیک است . روشنفکران ناوابسته نهایت جامعه شناسی معرفت مانهایم است واو دوست دارد که روشنفکرانی وجود داشته باشد که با همه طبقات اجتماعی تعامل داشته باشد وبه هیچ گروهی وابسته نباشد .روشنفکران ناوابسته اتوپیای جامعه شناسی معرفت است .روشنفکران شناور مانهایم همان فیلسوف شاه افلاطون است .دراتوپیای افلاطون فیلسوف شاه کسی است که انسان را به حقیقت می رساند یعنی شاهان باید قیلسوف باشند.

  

نگاهی بردیدگاههای دورکیم ومارکس در جامعه شناسی شناخت

دورکیم معتقد است که معناها ونمادها در زندگی اجتماعی موجودند  اوبه  ذهن فردی اعتقاد ندارد چرا که فراسوی جامعه چیزی بنام شناخت وجود ندارد . در حالیکه در نظر مارکس تعریفی از شناخت وجود ندارد بلکه برای او شناخت همان ایئولوژی است .خاستگاههای جامعه شناسی شناخت مارکس از عوامل اقتصادی شکل می گیرد که مسیرهای آن همان نظام سرمایه داری وطبقه اجتماعی است نظریات مارکس در شتاخت برمحور رئالیزم اجتماعی مبتنی است . در ایدئالیزم آگاهی اجتماعی به هستی اجتماعی منتهی می شود در حالیکه رئالیزم اجتماعی بر عکس است واز هستی اجتماعی به آگاهی اجتماعی می رسد.

به اعتقاد دورکیم نمادها برخلاف نشانه ها از طریق اجتماعی انتقال پیدا می کنند نمادها را باید یاد گرفت آموزش وپرورش وظیفه یاددهی نمادها را دارد اما نشانه ها ژنتیکی هستند به نظر دورکیم شنلختها از طریق نمادها شکل می گیرد یعنی از طریق جامعه .

نیات دورکیم بر مبنای زئالیزم شناختی است. تعین اجتماعی را می بیند جامعه بواسطه حضور نهادها باورهایی را دراعضای جامعه شکل می دهد . این باورها تبدیل به عمل می شوند که خود این موجب سبکهای زندگی می شود واین سبکها به شناخت می انجامد .درک ما از پدیده ها جمعی است ، فهم متعارف جمعی هم وجود دارد . خلاصه نظریات جامعه شناسی شناخت مارکس را می توان اینچنین گفت : شناخت اجتماعی است.

به اعتقاد مارکس کارکرد ایدئولوژی تثبیت قدرت است.مارکس واقعیات اجتماعی را از جمله اندیشه انسان را با تکیه بر عوامل مادی وبه ویژه عوامل اقتصادی تبیین می کند.به نظر او این آگاهی آدمیان نیست که تعیین کننده واقعیت است ، برعکس واقعیت اجتماعی است که آگاهی آنان را تعیین می کند.م

منبع : کلاسهای درس جامعه شناسی معرفت دکتر نجاتی